تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٨ - جواب آخوند از اشكالات فخر رازى
زمان را دارد ولى قابليت بقاى ابدى را ندارد، بلكه ممتنع است. و اين مطلب با امكان ذاتى ماهيت منافات ندارد؛ زيرا در اين فرض ما وجود فرد را نسبت به ازمنه ملاحظه كرديم، ولى در امكان ذاتى اصلًا با وجود كارى نداريم، بلكه ماهيت را نسبت به وجود و عدم ملاحظه مىنماييم.
و ليكن آخوند رحمه الله چنانكه گفتيم جواب اشكال اول را با فرض تسلّم مبناى فخر فرموده است، و ليكن به مقتضاى رأى خودش بايد گفت: قوه عاقله بر فعل و ايجاد شىء غير متناهى قوّت دارد، چنانكه از قضيه «النار حارّة» انسان نمىخواهد بر اصل طبيعت، من حيث هى حكم كند، چون طبيعت من حيث المفهوم حارّ نيست بلكه وجودات ناريه حارّ هستند. البته نفس بر اين وجودات به طورى كه غير متناهى باشد، احاطه كرده و بر تمام افراد ناريه اعم از ما كان و ما يكون و ما هو كائن، حكم نموده است گرچه نارهاى ما كان و ما يكون عالم غير متناهى باشد. پس نفس، افراد نارى را كه متناهى نيست تصور كرده است و حكم مىكند كه نار حارّ است و مىگويد: نار جهنم هم سوزان است؛ پس نفس، صور وجودات غير متناهى را ايجاد نموده و بر آن حكم مىنمايد.
اما جواب از اشكال دوم اين است كه: نفس مثل هيولى نيست كه از خود حيثيت نداشته باشد و صِرف قوه و لا تحصل باشد و به طورى ضعيف باشد كه با كمك برهان، يك وجودى كه نه موجود و نه معدوم است برايش اثبات شود كه متحيّث به حيثيتى از خود نباشد و متحصل به تحصلى از خود نباشد و فقط واجد همان حيثيت بالقوه بودن باشد. و چون هيچ فعليت وجودى و تحصل از خود ندارد، ديگر فاعليت در او معقول نيست، بلكه نفس، خودش فعليت دارد و چيزى كه فعليت دارد همان طورى كه انفعالات دارد در مقابل آنها بايد فعليات هم داشته باشد.
اما اشكال ثالثى كه فخر كرده بود؛ مبنى بر اينكه نفوس فلكيه با اينكه جسمانى هستند فعل غير متناهى، يعنى حركت دوريه غير متناهى دارند، مدفوع است.
اما بنا بر اينكه فلكى ثابت باشد، نفوس آنها مجرد است و مثل انسان، نفس مجرد