تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٧ - جواب آخوند از اشكالات فخر رازى
به يك ادراك، لا يتناهى را درك كند، بلكه طورى درك مىكند كه دركش به حدى نمىرسد، يعنى غير آن را هم مىتواند درك بكند، و ليكن قواى جسمانيه ممكن نيست اين طور باشند؛ مثلًا شمس كه قوّت دارد به آن اندازهاى كه ضوء و ضياء دارد، آن را اصدار كند، ديگر نمىشود وراء و بالاتر از آن حد را قوّت داشته باشد؛ براى اينكه برهان قائم شده است بر اينكه ابعاد جسم، بايد تناهى داشته باشد و چون جسم قابليت ندارد لا يتناهى باشد، پس هر چيزى هم كه در جسم حلول كند بايد به تبع او ابعادش متناهى باشد.
ممكن است قائلى بگويد: در قوه جسمانيه گفته مىشود كه قوه جسمانيه يا به وقتى منتهى مىشود كه در آن وقت، ديگر براى قوه جسمانيه امكان وجود نمىماند، پس ممتنع الوجود مىشود. و يا اينكه به اين حالت منتهى نمىشود.
شقّ اول باطل است؛ زيرا ممكن بالذات، ممتنع بالذات نمىشود.
و اما شقّ ثانى: پس مىگوييم: واجب نيست قوه جسمانيه به جايى انتها پيدا كند كه از آنجا امكان وجودش زايل شود. پس آن قوه در ذاتش هميشه ممكن الوجود است و به اين منتهى نمىشود كه بقاى آن هميشه مستحيل باشد و اگر هميشه باقى باشد، پس هميشه مؤثر مىشود. و اينكه مىبينى جسمانيات منقضى مىشوند و از بين مىروند، از اتفاقيات است؛ نه اينكه ذاتاً لازم باشد جسمانيات مضمحل شوند. و با اتفاقياتى كه انسان مىبيند، نمىتواند حكم كلى بكند.
جواب اين را هم چنين مىگويد كه: امكان ذاتى و مقابل آن، يعنى امتناع ذاتى و وجوب وجود، از چيزهايى است كه ماهيت من حيث هى را وقتى آدم ملاحظه مىكند، اگر آن ماهيت از وجود و عدم، ابا نداشته باشد، امكان دارد. و اگر از وجود، ابا داشته باشد ممتنع الوجود است. و اگر از عدم ابا داشته باشد، واجب الوجود است. وقتى در ماهيت، اين ملاحظه به عمل آمد كه شىء ذاتاً از طرفين ابا نداشت، هميشه امكان ذاتى دارد. و اين منافات ندارد كه اگر وجود شخصى فردى را ملاحظه نموده و زمان را كه از مشخصات آن فرد وجود است ببينيم، مىبينيم كه اين وجود خاص قابليت بقا در اين