تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٠ - حجت پنجم بر تجرد نفس ناطقه
منطبع در عضوى نيست. پس چون تالى باطل است، مقدم باطل خواهد بود.
اما بيان ملازمه اين است:- در ابتدا كه برهان را ذكر مىكند مسامحه و تزلزل وجود دارد ولى با توجه به ذيل كلماتش، ما از آغاز برهان را صحيح تقرير مىكنيم- براى تعقل كردن قوه عاقله اين جسم را، يا خود صورت آن جسم كه در خارج است كافى است تا آن قوه آن را درك كند، پس بايد دائم التعقل باشد؛ زيرا هميشه در آن جسم قوه هست و صورت خارجى آن هم هميشه هست.
يا جهت تعقلش اين است كه صورتى از آن جسم و آن آلت كه محل قوه است بايد در قوه حاصل باشد تا بتواند آن را ادراك كند و چون آن قوه در صورت خارجيه جسم است، اگر يك صورتى هم از آن صورت خارجيه در قوه حاصل آيد، لازم مىآيد از يك ماهيت دو صورت در يك جا جمع باشند؛ و حال آنكه تمايز و انفكاك دو صورت از يك ماهيت به واسطه اين است كه هر يك تميّزاتى و تقارناتى داشته باشند كه غير تميّزات و تقارنات ديگرى باشد. و اگر تقارنات و ضمايم هر دو يكى باشد اينها در دوئيت و اثنينيت باقى نمىمانند و چون قوه عاقله در جسم است، پس آنچه از صورت در آن باشد، بايد در جسم هم باشد، پس لازم مىآيد صورت جسم، در جسم باشد.
يعنى علاوه بر صورت خارجيه، صورت معقوله در عاقله هم در آن باشد و اين اجتماع مثلين است كه محال است. علاوه بر اين گفته مىشود: يكى از دو صورت اولويت ندارد كه عاقله باشد و ديگرى معقوله باشد.
اگر گفته شود: صورت ثانيه حالّ در اوّلى است نه در ماده او، پس صورت ثانيه، أولى است به اينكه معقوله باشد.
گفته مىشود: ما كلام را به أولى بودن يكى به اينكه حالّ باشد عودت مىدهيم.
و بالجمله: اين برهان به شكل قضيه استثنائيهاى است كه مركب است از متصلهاى كه مؤلف باشد از حمليهاى كه مقدّم قرار داده شده، و منفصله حقيقيهاى كه تالى باشد.
و قضيه اين است: اگر قوه عاقله در جسم منطبع باشد، يا نسبت به اين جسم، دائم التعقل است و يا دائماً غير متعقل مىباشد. تالى باطل است؛ بدين جهت كه