تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٢ - حجت ششم بر تجرد نفس ناطقه
مال و الاغ و بدن و دنيا صرف شده باشد و از خودش هيچ زكاء و صفايى نداشته باشد و طورى با عالم طبيعت مأنوس شده باشد كه ديگر نتواند از عهده ادراكات عالم عقلى برآيد.
و البته اين معنى حسى است كه بالمشاهده مىبينيم كسانى كه به طبيعت وارد شدهاند و خودشان را در كار دنيا صرف مىكنند، گرچه اينها در صنايع خود زيرك و با تدبيرند- مثلًا تاجر در تجارت خودش كه به آن توجه و علاقه دارد، خوب تدبير مىكند و هكذا فلان صنعتگر در صنعت خودش- اما اگر بخواهى يك ادراك عقلى كوچكى را به آنها تفهيم كنى، نمىفهمند و يا اگر در سياست مملكتى، واردشان كنى معطل مىمانند؛ چون توجه به چيز ديگرى دارند و توجهاتشان از غير آن چيز قهراً كوتاه مىشود.
بالجمله: اگر قوه عاقله، جسمانى بود، بايد از اين طرف هم كلّيت پيدا مىكرد؛ يعنى تا جسم و اعضا رو به اضمحلال و سستى گذاشت، قوه عاقله هم به طور كلى رو به فنا و اضمحلال و سستى مىگذاشت، با اينكه از اين طرف مىبينيم كلّيت ندارد. اگر يك فرد پيدا شود كه قوه عقليه آن رو به شدت و كمال است مطلب ما ثابت مىشود.
گفته نشود: در قوه عاقله به واسطه اينكه با تجربه و غيره، مبادى زياد مىشود، تعقلهاى عقليه و مدركات عقليه كم كم زياد مىشود، در نتيجه رفته رفته با تراكم مدركات، معقولات زياد مىگردد.
چون گفته مىشود: همان طورى كه چشم در چيزى كه سابقاً ديده، الآن در ديدن همان چيز ضعيف مىشود، پس قوه عاقله اگر جسمانى باشد بايد در همان چيزهايى كه ادراك كرده بود، رو به تنزل مىگذاشت و روز به روز در معتقدات ادراكيه شك و ترديد عارض مىشد، با اينكه در آن چيزهايى كه ادراك كرده، شك و ترديد حاصل نمىشود.
و باز اشكال نشود كه: شايد محلّ قوه عاقله، عضوى از اعضايى است كه آفت و فساد ديرتر از قواى ديگر به آن مىرسد.