تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٣ - حجت ششم بر تجرد نفس ناطقه
زيرا مىگوييم: آن عضو، يا از اجزاء طرفيه بدن خواهد بود مثل پوست و استخوان و ناخن و مو و كف پا؛ البته واضح است كه اين گونه اجزاء محل قوه عاقله نيستند. و يا از اعضاى وسطيه خواهد بود مثل قلب و كبد و دماغ. اگر احتمال برود كه محل قوه عاقله، جسم باشد بايد يكى از اين اجزاء باشد و حال اينكه به واسطه بول، اختلال كبد را مىفهميم و اختلال قلب را به واسطه نبض و گردش خون، و اختلال مغز را هم به واسطه افعال دماغيه كه تفاوت عظيمى در آن پيدا مىشود، مىفهميم.
و اگر بگويى: شايد مزاج شيخ، اوفق به ادراكات عقليه باشد. مىگوييم: مزاج او يا بارد و يابس است يا واهن و ضعيف است و اينها مناسب با مزيد استعداد نيست.
و الحاصل: ضعف قواى عقليه، مسبَّب از ضعف بدن نيست، بلكه قضيه بالعكس است؛ نفس از اول كه شروع به تدبير بدن مىكند و مشغول اوست، به جبلّه فطرى كم كم كه بزرگ مىشود، بعد از چهل سالگى علاقه خود را از بدن كم مىكند، چنانكه آيات و اخبار هم به اين معنى شاهد است كه اين مرحله آغاز رشد عقل و نفس است و وقتى كه به اربعين رسيد، رشيد مىشود. [١] اگر چه بعد از اربعين كم كم ميل طبيعى عقل از بدن به واسطه رشدى كه پيدا مىكند، كم مىگردد در صورتى كه بالاجبار آن را متوجه طبيعت نكند، كه در آن صورت نفس مجبور است طبعاً مزاج را ترميم كند و به آن جهتى بپردازد كه علاوه بر انعزال طبيعى نفس، ناخوشى و آفت و دردى را كه از خارج رسيده و بدن را تهديد مىكند، دفع كند. و هر اندازه تحليلى كه به بدن روى مىدهد، قوا و آلت عمّاله خود را مهيّا كند تا مدافعه به عمل آيد. و ليكن به آن اندازه كه عنايت خود را طبعاً از بدن كم مىكند، از آن جهت دائماً به واسطه استكمالى كه در جوهرش پيدا مىشود رو به عالم غيب دارد و از طبيعت روگردان است.
زيرا اين طور نيست كه نفس بعد از اكمال بدن از جاى ديگر آمده و متعلق به بدن شود، بلكه خود اين اجسام و عناصر طبيعى وقتى كه در سير تكاملى و ترقى افتاد و در راههاى ترقى واقع گرديد، مثلًا نباتات طعمه حيوانات شدند و آنها طعمه بشر شدند و
[١] رجوع كنيد به: تفسير نور الثقلين، ج ٥، ص ١٤.