تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٠٦ - اشكالات وارده بر قائلين به حدوث روحانى نفس
و بالجمله: بدون شائبه مجاز، حمل «الانسان حيوان» و «الانسان ناطق» و «الناطق حيوان» درست خواهد بود؛ چون در حمل اول معلوم شد، حيوان عين انسان است، و در حمل ثانى معلوم شد كه انسان عين ناطق است؛ پس معلوم مىشود در حمل ثالث، حيوان عين ناطق است، البته در اين حملها مجازيت نيست، به خلاف حمل عرض بر معروض كه با آنكه حمل هست، در آنجا عينيت نيست؛ چون حمل، دليل بر اتحاد است و حال آنكه عرض با معروض متحد نيست؛ مثلًا در «الجسم ابيض» و «زيد قائم» اين گونه حملها مجاز است؛ چون ابيض، جسم نيست، ابيض، بياض است و بياض هم عين جسم نيست، بلكه عرض قائم به جسم است. البته مجازاً يك اتحادى بين معروض و عرض قائل شده و لذا حمل مىنمايند، به خلاف ما نحن فيه كه محمول، عرض نيست تا اينكه نتواند با معروض متحد باشد، بلكه محمول- مثلًا در حمل الانسان ناطق- ذات موضوع است و لذا با آن متحد مىشود.
و بالجمله: بعد از آنكه ثابت شد كه در خارج صورت و ماده يك چيز است پس در انسان مىگوييم: ناطق، حيوان، نامى، جسم؛ چون ناطق فصل است و حيوانيت در او مضمّن است، لذا بر چيزى كه ناطق حمل مىشود چون ناطق و حيوان دو چيز نيستند، پس حيوان هم حمل مىشود و چون ناميت در حيوان مضمّن است و نامى و حيوان دو چيز ممتاز نيستند، پس نامى هم حمل مىشود. و چون نامى با جسم دو امر متمايز نيستند، پس انسان، جسم هم هست.
و بالجمله: اين موجود خارجى كه انسان است در حقيقت ناطق، حيوان، نامى، جسم و جوهر است.
بعد از بيان اين مقدمه به كسانى كه گفتهاند كه نفس مجرد است و به حدوث بدن حادث مىشود، مىگوييم: يا بايد قائل شوند مجرد، هميشه جسم است و يا بايد قائل باشند مجرد، هميشه مجرد است و جسم نيست و هيچ وقت جسم بر او حمل نمىشود اگر چه نفس مجرد، متعلق به بدن باشد.
و الحاصل: اگر نفس را صورت بدن دانستند به ناچار چون قائل هستند كه مجرد