تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٠٥ - اشكالات وارده بر قائلين به حدوث روحانى نفس
مضمّن مىباشد؛ مگر در هيولاى اولى كه در آنجا فصل در جنس مضمّن است؛ زيرا در هيولى، جنس، جوهريت است و قوّة الوجود كه فصل است در جوهر مضمّن است، اين است كه مادة المواد، جوهر قوّة الوجود است.
و بالجمله: در خارج، صورت و ماده دو چيز نيستند و چون دو وجود نيستند به هيچ وجه بين آنها تمايز نيست و چون گفتيم كه وجود واحد است و با هيچ وسيلهاى نمىشود آن را تحليل خارجى كرد، ممكن است به ضربى از تحليل كه آن هم محلّلش عقل باشد در ذهن تحليل نمود- اين دار التحليل فقط ذهن است- و به تحليل عقلى اعتبارى به دو چيز كه جنس و فصل است منحل شود كه موطنشان ذهن است؛ آنچه را كه مبهم و لا بشرط اخذ نموده- ماده را اين طور لحاظ مىنمايند- جنس است و در اين نظر آنچه بشرط لا لحاظ مىشود فصل است؛ مثلًا در انسان خارجى كه لحاظ «حيوان» و «ناطق» مىشود، ما مىبينيم بر آن موجود خارجى «انّه انسان» صدق مىكند و همين طور «انّه حيوان» و «انّه ناطق» و «انّه حيوان ناطق» صدق مىكند، و اين حملها دليل بر اين است كه اينها يك چيز است؛ چون مناط حمل يا اتحاد در وجود خارجى و يا اتحاد در مفهوم مىباشد، چنانكه به فرد و شخص خارجى «انّه حيوان» حمل مىشود، همين طور «انّه ناطق» بر او حمل مىشود، پس معلوم مىشود كه «حيوان» و «ناطق» در خارج يك چيز و يك وجود است كه همان وجود در حمل «انّه حيوان» سراسر حيوان بوده و در حمل «انّه ناطق» سراسر ناطق است.
در نتيجه بعد از آنكه به حمل شايع صناعى، فصل و جنس در خارج يك موجود است، پس انسان، عين حيوان است و انسان، عين ناطق است؛ زيرا چنانكه به آن شخص خارجى «انّه ناطق» و «انّه حيوان» صدق مىكرد، همين طور «انّه انسان» هم صدق مىكند، پس «الانسان حيوان و الانسان ناطق» و لذا نمىتوان گفت كه حيوانيت، جزء انسان است؛ چون جزئيت، مناط غيريت است، جزء، حمل بر كل نمىشود، پس حيوان و ناطق جزءِ حد است ولى هر يك عين محدود- انسان- است اگر چه در حد، جزء است و حد انسان، حيوان ناطق است.