تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٨٧ - اصل يازدهم انسان، جامع اكوان سهگانه طبيعى، مثالى و عقلى
كون جامع است، يعنى هويتى است كه جسم دارد و مرتبه برزخيه را كه نفس است دارا مىباشد و مرتبه عقلانيت را هم دارا و حائز است و اين همان شخصيت است كه در مهد طبيعت بوده و تحت تربيت زمان، كه دايه و پرستار او بوده، واقع شده است و حالا بدون هيچ فرقى، حتى با نظر دقيق عرفانى و حِكْمى، از ماده بيرون رفته و از هيولاى منضمّه مستخلص شده است.
البته مراد آن هيولايى نيست كه قوه اين مرتبه كامله بوده، و از آن مستخلص شدن، معنايش اين است كه آن بالقوه، بالفعل شد و همان ناقص است كه كامل گرديد، بلكه مراد از هيولاى منضمّه آن هيولايى است كه در قسمت فضولات، مثل مو و ناخن بوده كه در شخصيت هيچ دخالتى نداشته است. و اين قشرى است كه يك موقعى- يعنى موقع اجل مسمّى- آن را مثل ناخن و مو رفض خواهد كرد، و از اين كه فارغ شد، موجود و هويتى است كه جسم دارد و جسم، نشانه طبيعت است، و نفس دارد كه بين جسم و تجرد عقلانى است و همان قوه ادراكيهاى است كه مدرك جزئيات است و آن نشانه برزخيت است، و مرتبه عقلانيت دارد كه نشانه عالم تجرد و عالم عقل است.
و الحاصل: يك شخصيت و نحوه وجودى به نام انسان است كه مجموعه عالم كبير است و با استخلاص از ماده و هيولى، موجودى صاحب جسم و نفس و عقل است و اگر به فرض، موقع ارتحال از اين نشئه چنانكه رفض هيولاى منضمّه و اين بدن قشرى و كالبدى- كه ما يتحلل است مانند ما يتحلّلهايى كه سابقاً گفتيم اگر جمعآورى مىشد گونيهايى را پر مىكرد- ممكن باشد، رفض جسم و آن بدن لطيف كه متحللٌ إليه اجزاء ما يتحلل بوده نيز ممكن است و بدون جسم رحلت حاصل مىكند و باز خللى در معاد حاصل نمىآيد؛ چون شخصيت و هويت باقى است و در بقاى هويت و هذيّت اصلًا جسم مدخليت ندارد؛ زيرا پاداش و كيفر اعمال براى آن دستى كه دراز شده و آلت زدن واقع شده نيست و بالوجدان آن را درك مىكنيم؛ زيرا اگر بر فرض، آن دست قطع شده باشد، باز كيفر عمل را همان شخص مىبيند؛ زيرا مجرم او بوده است.