تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٤١٩ - مراتب سهگانه وجود انسان
اما مرتبه ديگر نفس كه عبارت از مرتبه عاقله باشد، به هيچ نحو تجزى در آن راه ندارد، نه بالذات و نه بالعرض؛ آنجا تمام قوا به نحو بساطت است، حس بصر عين سمع، سمع عين بصر، بصر عين حواس ديگر و همه به نحو عقلانى هستند؛ به يك نظر عاقله، همان علم و به نظر ديگر، قدرت و به يك نظر، ادراك است و در آنجا ادراك، غير حافظه نيست و حافظه غير ذاكره نيست، با اينكه در مرتبه برزخيه براى ادراك معانى جزئيه، قوهاى است و حافظ مدرَك، قوه ديگر است.
و اينكه گفتهاند: حافظ مدرَكات قوه عاقله، عقل فعّال يا رب النوع است، [١] معنايش اين نيست كه عقل، مثل حس مشترك ادراك مىكند و به قوه ديگر تحويل مىدهد و آن قوه، حافظ مىشود. و به عبارت ديگر: چنانكه حس مشترك فقط خودش ادراك مىكند، قوه عاقله هم اين طور ادراك مىكند، آن وقت عقل فعّال يا رب النوع انسانى مدرَك را تحويل گرفته و حفظ مىنمايد، بلكه معنايش اين است كه عقل فعّال و يا رب النوع، علت وجود و بقاى نفس است و وجود اين، قائم به اوست.
پس قوه عاقله به جهت اينكه قائم به عقل فعّال يا رب النوع است، عقل فعال و يا رب النوع، حافظ مدرَكات اوست، از اين جهت كه حافظ خود اوست، ولى مادامى كه شخص در طبيعت است، ممكن است قوه عاقلهاش آنچه را ادراك كرده فراموش كند، اما بعد از آنكه انسان از ماده مفارقت نمود، امكان ندارد از آنچه ادراك كرده ذهول كند.
آخوند رحمه الله براى قول خودش به قول ارسطو [٢] استشهاد كرده است، ولى ظاهر قول ارسطو مطابق با قول و رأى مؤوّل افلاطونى است، كه وقتى نفس به اينجا آمد مادهاى را تصوير مىكند و به نحوى تصوير مىكند كه بعد از آنكه كامل شد بتواند در آن تدبير كند؛ يعنى اعضاى مخصوص و متناسب با قوا را تصوير مىنمايد كه اين قوا در بدن خودش بعداً ظهور خواهند كرد و چون مىدانست كه بايد عضوى بسازد تا در آن به
[١] رجوع كنيد به: شرح اشارات، ج ٢، ص ٣٦١- ٣٦٦ و اسفار، ج ٧، ص ٢٧٤ به بعد.
[٢] اثولوجيا، ص ٣٨ و بعد آن.