تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٢٤ - عدم امكان تعذيب مجردات دليل ديگرى از قائلين به تناسخ
ابدانى است كه نفوس نداشته و نفوسى كه خارج مىشدند داخل اين كالبدهاى بلامانع و مزاحم مىگردند، اكنون چه داعى دارد كه بگوييم نفوس انسانى داخل ابدانى شوند كه مانع و مزاحم داشته و خودشان نفس مستقل دارند؟ خانه ساخته و پرداخته بىصاحب را گذاشته، وارد خانه مردم شوند تا آن هم چماقش را بردارد و سر او را بشكند.
و علاوه بر اين: اجتماع نفسين لازم مىآيد و اين يكى از محالاتى است كه به واسطه آن تناسخ را محال دانستيد.
و ثالثاً: نفوس، غير متناهى است و افلاك، متناهى و معدودند، پس چطور نفوس غير متناهى داخل در اجسام افلاك شوند؛ و شما كه از تعلق دو نفس مستقل بر يك بدن فرار مىكرديد، چگونه به تعلق نفوس غير متناهى بر يك جسم قائل شديد؟ با اينكه معناى تعلق اين است كه بدن تحت تصرف نفس بوده و آلت آن باشد تا بتواند در آن تصرف كند و آن را اداره كرده و حركت دهد. اگر مثلًا به فلك اطلس نفوس غير متناهى متعلق شود و هر يك تصرفى كند، بيچاره فلك اطلس در بين اين ارادههاى مختلف غير متناهى چه كند!
و اگر قائل باشيد كه نفوس متعلق به اجسام فلكيه نباشد، بلكه متعلق به اجسام لطيفهاى شود كه تحت كره قمر و فوق ارض از قبيل ابخره و ادخنه و غيره مىباشد، اگر اينها نزديك كره آتش است و نفوس به آنها ملحق مىشوند لازم مىآيد كه نار همه را بسوزاند و محو كند، و اگر طورى است كه به كره آتش نمىرسد، پس اگر از اجسامى است كه ضعيف نيستند آنها هم به واسطه سنگينى و صلابتى كه دارند در اثر تبرّد و جمود برگشت به ارض مىكنند و آنچه ضعيف است از بين مىرود.
پس اگر نفوس بخواهند به جسمى كه قوه متخيله داشته باشد تعلق يابند، بايد به جسم رطب و لطيف و صافى- كه از خود لطافت و رطوبت داشته باشد- متعلق شوند و در يك جسم صلب و سختى قرار گيرند تا از آسيب و تأثيرات غير مناسب- مانند گرما و سرماى زياد و كثافات- محفوظ باشند، و الّا لطافت آنها از بين مىرود، و آن جز