تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢١٠ - استدلال آخوند بر بقاى صورت جسميه در حشر و معاد
به جسم قائلند و لو به هيولى قائل نباشند؛ چنانكه خود مشائين هم بر فرض اينكه به هيولى قائل نباشند به صورت جسميه قائلند. و بر فرض اينكه بگويند هيولى با اين اجسام مخلوط نيست، اين اجسام را اجسام مىدانند.
و بالجمله: مطلب غير از اين نيست كه بنا بر عقيده مشائين يك حقيقت وراى حقيقت صورت جسميه هست، ليكن هيولى مقوم حقيقت جوهريه جسميه نيست كه جسميت جسم عبارت از تركّب دو شىء با يكديگر باشد كه يكى از آنها هيولى است، و اگر هيولى نباشد اصلًا تركيب نباشد و اگر تركيب نباشد صورت جسميه به عمل نيايد، بلكه صورت جوهريه جسميه يك حقيقت بسيطه است، پس اگر اين حقيقت در وجود از اختلاط با چيز ديگر عارى باشد اين خلوص آن حقيقت را مىرساند و تأكيد مىكند كه خالص و صافى و متمايز از غير است، و حقيقتى پاك و بدون آلودگى است.
و به جهت اين معنى آخوند فرمود كه در روز حشر صورت، بدنش- يعنى صورت جسميه- همين بدن حاضر است، ولى آنجا ديگر هيولى را رها كرده فقط خودش است و البته شيئيت شىء هم به صورتش است نه به ماده آن، [١] پس همين بدن است، منتها اين بدن ما دام كه در طبيعت بود هيولى داشت؛ يك هيولايى كه آن، اين شده است و يك هيولاى منضمّه، اما هيولايى كه اين شده است ديگر بدن شد و بعد از آنكه بدن شد آن چيزى كه چيز ديگرى شده است ديگر خودش نيست؛ يعنى خودش اين شده است، و اما هيولاى منضمّه را هم ديگر بدن در زمان حشر ندارد.
هيولاى منضمّه در بادام همان است كه به توسط آن بادام مىتواند درخت شود يا به توسط آن مىتواند خاك شود. و الحاصل در بادام يك هيولى است كه با حركت جوهريه حركت كرده و بادام شده، و ديگر بعد از بادام شدن خودش نيست؛ يعنى خودش چيز ديگر شد، مثلًا وقتى كه چوب و هيزم آتش گرفت و همه اجزاء آن اشتعال پيدا كرد و آتش شد، ديگر هيزم نيست؛ يعنى هيزم آتش شد.
همچنين در بادام، هيولاهاى منضمّهاى است كه مىتواند درخت بشود يا مىتواند
[١] اسفار، ج ٩، ص ٣٢.