تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٨١ - دليل اول بر عدم تجرد نفس قبل از بدن
و الحاصل: فعليت هر شىء وجود آن است. و وجود، واجب شده، پس موجود مىگردد و مادامى كه وجود، واجب نشده موجود نمىگردد، پس فعليت هر شىء وجود اوست و وجود او هم واجب است و قوه كه واجب الوجود نيست يعنى لا موجود است، پس ناچار جهت عدمى و قوه وجود، بايد غير از حيثيت وجود و واجب باشد و اين چنين چيزى ماده لازم دارد كه در خارج، آن وجود ذى المادة حركت كند و آنچه كه ماده حامل قوه آن است به فعليت آن قوه برسد.
البته اين همان امكان استعدادى است كه در خارج در نحوه وجود، جهت فعليت و جهت قوه را دارا مىباشد، نه آن امكانى كه در ماهيت گفته مىشود كه امكان ذاتى ناميده مىشود؛ چون معناى امكان ذاتى همان مقام ذات شىء است كه مساوى الطرفين نسبت به وجود و عدم مىباشد و اين چنين امكانى، در تمام موجودات ممكنه هست، و آنچه كه ما از مجردات نفى مىكنيم امكان استعدادى است؛ يعنى وجود در خارج طورى باشد كه حيثيت بالقوه و حيثيت بالفعل داشته باشد.
بالجمله: چون معلوم شد كه در شىء مجرد، حركت نيست، پس مجرد، ترقى ندارد. و قابل ترقى آن است كه هيولى داشته باشد، البته گفتيم: اين همان امكان استعدادى است، و گر نه امكان ذاتى در همه موجودات ممكنه هست؛ زيرا آن امكان، فقط انتزاع عقلى است كه از كون الشىء متساوى الطرفين بالنسبة الى الوجود و العدم، در مرتبه ذات، انتزاع مىشود. پس معلوم شد كه مجرد، وجودى نيست كه قابل ترقى باشد، چون محض الفعليه است و حامل قوه نيست، پس نحوه وجودش به همان نحوى است كه از اول بوده بدون اينكه ترقى و يا تنزل كرده باشد و ديگر ممكن نيست ترقى يا تنزل نمايد و اگر بخواهند تغييرى بيابند بايد انعدام وجود گردد و يك موجود ديگرى از نو حاصل شود كه ناقصتر از آن و يا كاملتر از آن باشد.
علاوه بر آنچه گفتيم، نفس چون مجرد است:
اولًا: معنى ندارد آن را بياورند و در اين بدن داخل كنند؛ چون مجرد مكانى نيست و مكان ندارد. آيا نفس كه به يك بدنى علاقه پيدا مىكند يعنى آن را در عالم بالا