تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٧١ - نحوه وابستگى نفس به بدن بر مبناى حركت جوهرى
نمود، همان صورت طبيعى صرف بوده است كه به حركت جوهريه بالا رفته است و در هر قدم، يك مرتبه خود را از طبيعت رها كرده، گرچه در مرتبه ديگر، عين موجود و صورت طبيعى است، و چون همه خودش را از طبيعت خارج كرد، مستقل مىشود و استقلالش به همان است كه خود را از آخرين مرتبه طبيعت برهاند، و اين معناى استقلال اوست و مستقل شدن همان و از طبيعت بيرون رفتن همان.
و موت انسان به دنبال استقلال نفس است، نه اينكه موت اتفاق مىافتد و از طبيعت بيرون مىرود، بلكه وقتى استقلال محقق شد، اين همان از طبيعت بيرون شدن است و از طبيعت بيرون شدن، مردن است. و چون از طبيعت بيرون شد مجرد است، و در اين موقع است كه فرديت او درست مىشود؛ زيرا از حركت جوهريه در طبيعت فارغ شده است. البته در عالم مجردات هم، نوع منحصر در فرد است. اين است كه در آن عالم هر كس فرد مجردى است و نوعش منحصر در آن فرد است. و لذا انتسابات قطع مىشود و اين است معناى آيه شريفه «فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ» [١] و اين قطع نسب قهرى و طبيعى بوده و رسيدن به عالم تجرد، براى مادهاى كه در مجراى انسانيت افتاده، قهرى و طبيعى اين طريقه حقه و ذاتى اين راه و صراط است.
چنانكه اگر يك خط مستقيم بين دو نقطه باشد و كسى از نقطه اوّلى حركت كند و در اين خط و راه بيفتد و حركت كند، بالاخره قدمش به نقطه آخرى مىرسد. همچنين است حركت انسانى از اولين صورتى كه در ماده اولى بوده و پيوسته مىآيد تا افق طبيعت عوض شود، و وقتى ورق عالم طبيعت را برگرداند به ورق عالم تجرد مىرسد.
البته در اين خط و حركت جوهريه كه به طرف تجرد مىرود ممكن است انسان كسب فضايل هم بنمايد، نه اينكه نفس به اين دار طبيعت آمده و توقف كرده تا كسب فضايل كند بلكه در اين سير قهرى كه دارد ممكن است كسب فضايل و يا رذايل نمايد.
چنانكه شخصى كه راهى را طى مىكند ممكن است ضمن مسافرت، چيزى هم كسب
[١] مؤمنون (٢٣): ١٠١.