تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٩٢ - بيان انحاء متصوره در احياء اموات
مىباشد؛ يعنى يك دفعه به عمل آمدن مرغ اين طور است كه مثلًا تخمى باشد و بعد مرغ، آن را در مهد حرارت و زير بال و پر خود تربيت كند و بپروراند تا جوجه حاصل گردد و بعد از مدتى بزرگ شده تا مرغ شود، و اين همان نحوه طبيعى معروف و معتاد است.
و يك دفعه هم به قدرت كامله، عوض تخم مرغ از يك پارچه گوشتى، بدون تأنّى، مرغى به عمل آيد، ولى نه اينكه آن مرغى باشد كه سابقاً بوده بلكه نفس آن از ماده باقيه، مستخلص گرديده و بعد يك مرغى شبيه آن به عمل آورد؛ چنانكه شجرى به عمل بيايد و بعد بپوسد و دوباره از پوسيده آن شجرى حاصل گردد، منتها گرچه معاد به آن نحوهاى است كه ما گفتيم، ولى در مقام اعطاى طمأنينه بر مضطرب القلب، موجودى مثل آن موجود سابق كه فعلًا در برزخ است، در اين عالم ايجاد گرديده است.
و بالجمله: اين چند صورت متصور است كه احتمال مىرود در قضيه عُزير و امثال آن حاصل شده باشد و چون آيه تعيين نكرده كه كدام يك از آنها مراد است، انسان چه داعى دارد همان قسمى را كه محال و مستحيل است اختيار كند، و بر فرض ظهور آيه در آن امر مستحيل، چه لزومى دارد آن را قبول كنيم، با اينكه مىتوان نحوه ديگرى از حيات كه به براهين متين، بلكه با يك دسته اخبار و احاديث و آيات به اثبات رسيده است، ثابت كرد.
خصوصاً كه آيه هم نص نيست تا براهين را تخطئه كند، و غاية ما فى الباب يك ظهور است، با اينكه ممكن است گفته شود كه ظهور بدوى است، بلكه مىتوان گفت ظهورى نيست كه از لفظ حاصل شده باشد و لفظ، آن معناى ادعايى را- مبنى بر اينكه اجزاء ترابيه اجتماع كرده باشد- به اذهان تحويل نمىدهد، بلكه اين ظهور، از تخيل خود انسان ناشى مىشود و معنايى است كه در ذهن خود آن را پخته است و وقتى كه مىخواهد در موضوع معاد صحبت كند، معنايى را كه در تنور خيالش پخته، به كلام الهى مىبندد؛ مثل اينكه انسان با حس باصره، كوكب را به اندازه يك ناخن مىبيند و خيال مىكند كه كوكب به همان اندازه است، در حالى كه اين كوكب در متن خودش يك جسم و جرمى است كه چندين برابر كره زمين مىباشد.