تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٨٣ - اصل دهم چگونگى خلاقيت نفس بعد از خروج از طبيعت
نبود و عالم، مختص به دو عالم- عالم عقلى و عالم مثالى- بود. بدن طبيعى به جهت گرفتارى و اختلاط به اين قوه و شىء اجنبى، تعصّى از نفس دارد و مجذوب آن شأنى كه نفس نسبت به قوا دارد نمىشود- به خلاف بدنى كه مجذوب نفس است و از غلّ و غشّ طبيعت خالص است و با نفس بينونت و دوئيتى ندارد- و به مقتضاى حركت جوهريه، نفس به تدريج از علايق طبيعت بيرون مىرود و شخصيتى كه از غلاف بيرون مىرود، جز جهات نقصى و جهات اجنبى چيزى را فرو گذار نيست تا آن وقتى كه به كلى پاى خود را از عالم طبيعت برداشته و از تمام علايق و جهت اجنبى خارج شده و قابليت استعداد و تطور؛ يعنى هيولاى منضمّه را رها مىكند، و حالا بدنى كه نفس دارد، خالى از غير و اجنبى است و جسم خالص است و ديگر اختلاطى از جسم و لا جسم ندارد، بلكه جسمى بدون ماده و هيولى است و چون اجنبى ندارد، مجذوب نفس است و از آن هيچ تعصّى ندارد، نه اينكه غير نفس است و از آن تعصّى ندارد، بلكه خود نفس است.
و الحاصل: اين طور نيست كه اين بدن خالص به فعاليت نفس ايجاد شود تا معلول نفس باشد و به حكم اينكه معلول، غير از علت است، دو هويت باشند؛ زيرا معلول با اينكه شأنى از شئون علت مىباشد ولى اطلاق اينكه معلول، شأنى از شئون علت است با اينكه علت و معلول دو هويت باشند منافاتى ندارد.
البته اگر نفس و بدن، علت و معلول باشند، درست نيست كه تلذذات و تألمات معلول، عين تلذذ و تألم و تنعم علت باشد و گر نه لازم مىآيد تلذذ هر فردى از افراد بشرى، عين التذاذ عقل فعّال باشد و حال آنكه هيچ حكيمى طبق اصول فلسفه نمىتواند به اين معنى قائل باشد. پس اگر نفس، بدن مثالى را به فعاليت ايجاد مىكند، خودش بدن مثالى نفس است و يك هويت و تشخصى است كه جسم مثالى و برزخى دارد، نه اينكه اين مرتبه، معلول نفس بوده باشد چون قوىّ الاراده است و از اشتغالات طبيعت رسته است معلول دارد و هر چه اراده كند به فعاليت ايجاد مىكند، ولى ما دام كه در طبيعت است به وسيله گرفتارى به ماده و عدم تماميت حيثيات قدرت و به واسطه