تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٧٢ - اصل ششم هويت انسان به نفس است نه بدن
انداخته و اين پوست و گوشت و مو و كثافت را وداع مىكند و با موت از افق طبيعت بيرون مىرود را مىديد، عزايش بر گذشتن از حد طبيعت مثل عزاى او بر گذشتن از حد نطفه و علقه و مضغه و يا حد نباتى و عنصرى مىبود؛ زيرا مسير از مبدأ طبيعت به نقطه ديگر طبيعت، سير يك هويت و يك وجودى است كه از طفوليت به طرف رشد مىرود، و ما دام كه در طبيعت است، يك حقيقت داراى امتداد جوهرى- طول و عرض و عمق- مىباشد كه در اين حقيقت حركت دارد و اين حقيقتى است كه مرتبه ضعيفش كه آن مرتبهاى است كه از هيوليت نشو و نما يافته، تا آخر يك حقيقت است كه امتداد جوهرى دارد و ما دام كه در طبيعت است، جسم طبيعى است و وقتى از طبيعت بيرون رفت، جسم مثالى است؛ نه اينكه مثالى بودن، حقيقت امتدادى را تغيير مىدهد، بلكه علت تعبير نمودن به اينكه اين حقيقت از ضعف بيرون مىرود اين است كه ما دام كه در طبيعت است جسم خالص نيست، بلكه جسم و لا جسم است؛ چون مقرون و منوط به هيولى است و هيولى، جسم نيست.
پس يك هويت در حقيقت امتداديهاش حركت مىكند تا آنجايى كه جسم خالص مىشود و هيولى كه لا جسميت است، آن را رها مىكند و رها كردن جنبه لا جسميت، به مرتبه جسم مثالى رسيدن است و تا به آن مرتبه رسيد، جسميت و حقيقت امتداديه جوهريهاش توقف پيدا مىكند؛ چون اگر فرض شود كه آنجا هم اين حركت باشد، يعنى از اول نقطه هيوليت تا مرتبه عالم مثال كه حركت ممكن است اگر بشود آن جسم هم حركت كرده و از مرتبه مثال بگذرد و مجرد و غير جسم شود، ديگر امتداد جوهرى- طول و عرض و عمق- ندارد، و اين فرض اگر درست باشد معاد جسمانى نخواهد بود؛ يعنى توقف در معاد جسمانى نمىشود و بالاخره معاد روحانى مىشود، چنانكه بعضى از انجيل نقل كردند كه بعد از چند هزار سال همه ملائكه مىشوند، [١] ولى اين طور نيست؛ چون عالم مثال حركت ندارد و لذا اگر چه جهت عقلانيت انسان طبيعى زيادتر باشد، ولى حقيقت امتداديه جوهريهاش كه مثالى شد، جسم است و در عالم
[١] انجيل متّى، ص ٧٥، باب ٢٢، فقره ٢٤- ٣١.