تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٥٥ - اصل اول اصالت وجود
ملاحظه كند، ديگر نمىتواند آن را به حيثيت فقدان و حيثيت وجدان تحليل كند و لذا چون او صرف است، منشأ انتزاع ماهيت نبوده و در نتيجه بىماهيت خواهد بود.
مبحث اصالت وجود و اعتباريت ماهيت، در اول مباحث فلسفه، براهين عقلى متعددى دارد، [١] اما چون مقدّمين با آنها سر و كار نداشته و وارد آن نشدهاند و مطلب براى آنها تاريك بوده، و لازم هم نبوده حكما در برهان، مقدس مآبى كنند، لذا لازم است برهان اصالت وجود را با تقدس و واعظانه شرح دهيم؛ چون بسيارى از مقدسين در مبحث معاد وارد شدهاند. از مسلك علمى به دور است كه در يك جا اصل را وجود، و در جاى ديگر اصل را ماهيت بدانيم و بگوييم: در نشئه ممكنات، اصل ماهيت است و در نشئه واجبى، اصل وجود است؛ زيرا اين نظريه خلاف سنخيت است. چطور معقول است كه شىء متنافى، به شىء متنافى مربوط باشد؟ و اگر بين دو شىء، ربط نباشد و بين دو حقيقت، تنافى باشد، موجب انعزال آنها از يكديگر و قطع روابط معنوى است، و اين عدم ارتباط بين علت و معلول، تمام مطالب دينى را از انسان مىگيرد و ممكنات، غير مرتبط به دستگاه واجبى مىشوند.
زيرا اگر اثر مؤثرى هم سنخ با متأثر نباشد، خلف فرض بوده و كشف از عدم مؤثريت و «عدم كون الاثر اثراً» مىكند و اين فرض، تعصّى و اباى اثر موجود، از اثر بودن مىباشد.
و اگر بگوييم واجب، ماهيتى مجهولة الكنه است، در اين صورت ملاك وحدت كه وجود است، در بين نيست و لذا لازم مىآيد بين اسماء با صفات و بين اسماء و صفات با ذات تفاوت و غيريت باشد؛ زيرا براى هر يك ماهيتى غير از ماهيت ديگرى است.
چون بالفرض قبول كرديم كه در مبدأ اول هم، اصل، ماهيت است و هر مفهومى با مفهوم ديگر بالضروره مخالف و مباين است و واضح است كه ماهيت علم بما هو ماهية العلم، غير از ماهيت قدرت بما هى ماهية القدرة است، و هكذا مفهوم حيات بما هو المفهوم، مفهومى مستقل است كه غير از مفهوم اراده بما هو المفهوم مىباشد و
[١] رجوع كنيد به: اسفار، ج ١، ص ٣٨- ٤٤.