تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٥ - آيه شريفه «وَ كَذلِكَ نُرِى إبْرَاهيِمَ»
اگر آن را بر انسان بكشند و پهن كنند، به شكل انسان درمىآيد. چنانكه فعلًا محسوس است كه در هر عضوى به شكل آن عضو است در تمام اجزاء و استخوان و مغز و رگ مىباشد آن پوست را به اين نحو اخراج كنند كه در جمجمه سر شىء گردى به اندازه مغز، هم شكل مغز فعلى در آن حس لمسى باشد و به اندازه استخوان هم، شكل مجوّفى باشد.
و الحاصل: چنانكه اگر پوست حيوانى را بكَنند، تمام شكل آن حيوان محفوظ است، مثل اينكه اين دندان و گوش و بينى، نسبت به بدنِ لامسهاى همانند پوست، نسبت به گوشت و بدن فعلى است، چنانكه پوستِ فعلى نسبت به گوشت، پوست است؛ اعضا و جوارح هم نسبت به آن قوه لامسهاى مثل پوست است، چنانكه فعلًا در باطن بدن- يعنى وراى پوست- گوشت و بدنِ گوشتى است، همچنين در باطن گوشت و رگ هم بدنى است كه به نام بدن لمسى مىباشد.
و معناى مرگ، كندن پوست از گوشت و رگ و استخوان است. پس آن بدن لامسهاى براى روح مجرد، قالب مثالى است كه فعلًا در باطن ذات است. و لذا در اخبار وارد شده كه زمان مرگ چنانكه پوست گوسفند را قصابها مىكنند، همين طور در قبض روح، پوست انسان را مىكنند. [١] و اين از باب تمثيل است، نه اينكه معناى مرگ همان پوست كندن گوسفند باشد. و اين مرتبه، مرتبه برزخى است و تجرد عقلانى نيست؛ چون بدن لامسهاى، مجرد از شكل و مقدار نيست و در روز قيامت تجرد عقلانى حاصل مىشود، كه در آن روز، عالم برزخ مثل خوابى مىنمايد و اين عالم طبيعت خواب اندر خواب مىباشد كأنّه انسان در خواب، خواب ديده است، چنانكه انسان گاهى در خواب، خواب مىبيند و اين زندگى در طبيعت در روز قيامت همانند خوابى است كه انسان در عالم خواب، خواب مىبيند.
[١] روايتى به اين مضمون نيافتيم. رجوع كنيد به: الدر المنثور، ج ٦، ص ٣١٠؛ كنز العمال، ج ١٥، ص ٦٢٨.