تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٣ - آيه شريفه «وَ كَذلِكَ نُرِى إبْرَاهيِمَ»
كرد و گفت: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ» [١] و تمام انواع شرك را به پايان رساند؛ زيرا ديدنِ ممكن، شرك است و وجودشان، وجود آفلى است. و البته «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ» را هم كه گفت نه اينكه اينجا فاطريت را ديد، بلكه مرتبه اسماء را هم آفل در مرتبه ذات ديد.
منتها «فَطَرَ» تعبير آوردن هم از باب اشاره به ذات است نه اينكه به اين هم نظرى دارد.
و بالجمله: توجه به حق و به فاطر سماوات، با اين وجه و صورت نمىشود؛ چون خدا روبروى انسان نيست، بلكه وجهه نفس را وجهه الهى كرده و غير وجهه الهيه به چيزى قائل نبود. و الحاصل: روزنه و درى را بسته است كه با آن در و روزنه، موجودات ممكنه و چيزهايى كه به گمان اينكه از خودشان نور داشتند را مىديد، اين وجهه نفس هيچ شد و همهاش به وجهه الهيه برگشت. و اين ممكن نيست مگر اينكه نفس ابراهيمى عليه السلام مجرد باشد. پس با اين بيانات، تجرد نفس ابراهيمى عليه السلام ثابت شد و با قول به عدم فصل- چون نفس ابراهيم عليه السلام مجرد شد- نفوس بشرى هم مجرد خواهند بود؛ زيرا ابراهيم عليه السلام بشر بود.
بلى، ممكن نيست كه نفوس ما در مقام تجرد نفس ابراهيمى عليه السلام باشند، و ليكن سخن در اين است كه ما در مقابل كسانى سخن مىگوييم كه مىگويند: نفس انسانى مطلقاً مجرد نيست و قوّه جسمانى است. چنانكه اطباى غير الهى مىگويند كه نفس مثل نفت در بدن است و تا نفت تمام شد چراغ خاموش مىگردد و خواهد رفت و هيچ خبرى از او نيست. و ما در مقابل آنها كه مقرّند ابراهيم عليه السلام چيز ديگرى نبود كه آن مجرد باشد مىگوييم: بلكه آن مجرد، نفس شريف اوست كه نفس انسانى است. بلى نفوس ما در آن مرتبه تجرد نيست، بلكه اصلًا قابل قياس نيست، و ليكن حرف اين است كه آن تجردى كه حضرت ابراهيم عليه السلام داشت، ما نداريم و چنانكه گفتيم: او فوق التجرد است و ليكن ما را هم يك نحو تجردى هست و نفس ما مثل آن قوهاى كه در
[١] انعام (٦): ٧٩.