تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٢ - آيه شريفه «وَ كَذلِكَ نُرِى إبْرَاهيِمَ»
اين اصل، منظور از معراج اين نيست كه جسمانيات را ببيند، چنانكه در قضيه حضرت ابراهيم عليه السلام هم همين طور بوده است؛ زيرا عالم جسم و كُرات جسمانى چندان تعريفى ندارند كه به واسطه ديدن آنها حضرت به معراج برود و يا ارائه آنها نصيب ابراهيم عليه السلام شده باشد، بلكه نظر به همان عوالم مجردات بوده است. و الّا اين كرات در مناظر طبيعى حتى مثل كره زمين نيستند؛ چون در بعضى از كرات مثل كره مريخ اصلًا مخلوق و موجود زندهاى وجود ندارد، و يك مشت سنگلاخ كه ديدن ندارد و اين خورشيد كه نيّر اعظم است يك پارچه آتش است كه ديدن ندارد؛ پس ديدن و معراج رفتن، براى آن عالم مجردات و عقول قادسه بوده و ما گمان مىكنيم «براق» يك اسب شلى مثل اين اسبها بوده است كه ما سوار مىشويم و حضرت هم بر آن سوار شد و جبرئيل هم دهنه اسبش را گرفته بود، بلكه آن هم يك موجود مجرد بوده است.
و بالجمله: با قطع نظر از اينها چنانكه گفتيم با قوه جسمانى نمىشد در يك مدت كمى به ابراهيم عليه السلام اين قدر عالم را- به فرض اينكه ملكوت را عالم ملك بگيريم- نشان دهند. پس به ناچار يك قوه تجردى لازم دارد كه به تمام اين عالم ملك احاطه كند.
گذشته از همه اينها از قضيه حضرت ابراهيم عليه السلام مىتوان با توجه به صدر و ذيل آن، به نحو ديگرى براى مطلب استدلال كرد. به اين بيان كه: حقيقت معناى آيات شريفه سير حضرت ابراهيم عليه السلام اين است كه ايشان اين حجابات طبيعت و هر چه را در عالم كه پردهاى از خود نمودار مىنمود، پاره نمود و فهميد كه اينها از خود هيچ نور ندارند، فلك قمر و زهره و شمس كه نور دارند، نور اينها از خودشان نيست، بلكه نورانيت اينها از يك مبدأ ديگر است.
و الحاصل: مراد از گذشتن از قمر و شمس، اين است كه ابراهيم عليه السلام از عالم طبيعت به كلى گذشت و ديد كه اينها همه نمودِ «بود» هستند و جمالى ندارند و همه محوند و افول دارند و وجود ممكنى، وجودِ آفل است كه در مغربِ وجود، همه در افولند و چون همه را آفل ديد و در عالم امكان غير از افول چيزى نديد، همه اينها را برطرف