تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٠٦ - بيان آنچه كه در بقاى صورت جسميه و معاد جسمانى لازم است
وجود، وجود تصرمى شد، ذاتاً بايد اين چنين شخصيتى واحد باشد و ذاتش در تغير و تصرم و تجدد باشد. پس اگر طبيبى امّ الدماغ و مغز و حتى اجزاء استخوانها را ببيند كه در تغير و تبدل و تحليل است باز حكم خواهد كرد كه شخصيت واحد، ثابت و محفوظ است.
بعد از اينكه اين معنى مسلّم شد مىگوييم: وجودى كه اصلًا وليده طبيعت بوده و آن هيولاى اولى كه يك صورت اوليه به آن افاضه شده است در جوهر حركت نمود و وجودى كه دائماً در تصرم و حركت از نقص به كمال بوده و لا بشرط مىباشد- به طورى كه در لا بشرطيت از عالم طبيعت اوسع بوده- كم كم با حركت كماليه و سير كمالى در وجود ترقى نموده تا در كمال طبيعت به آن درجه جسمى كه معتدلترين اجسام طبيعت است مىرسد.
البته اگر ناظرى باشد كه با چشم باز به اين حركت تدريجى نگاه كند و ديده باز به عالم برزخ داشته باشد آن آخرين مرتبه عالم طبيعت را با آن اولين درجه عالم برزخ و تجرد برزخى دو چيز نمىبيند و آنها را متباين نمىبيند، بلكه اين را مرتبه ضعيف آن قوى دانسته و مىبيند كه اين از حد نقص پا به كمال وجودى گذاشته است، نه اينكه اين چيزى است و آن هم چيز ديگرى است.
به همين نحو همين جسم طبيعى- از امّ الدماغ گرفته تا آن استخوان ذَنَب، اين است كه روز به روز در سير كمالى وجودى و در حالى كه اصل حقيقت حقيقتى تصرمى است و در حركت از نقص به كمال مىباشد- روزى مىرسد كه به تدريج يك جسم برزخى مىشود، منتها چشم ما از اين حركت باطن ذات خود بسته است؛ اين است كه بعد از مرگ را يك چيزى متباين با اين حيات طبيعى گمان مىكنيم، غافل از اينكه الآن عوامل و قواى عزرائيليه و ملائكههاى عامله اداره عزرائيليه تمام قوا و جسم و حيات طبيعى را به عالم و حيات برزخى سير داده و فعلًا ما را از عالم طبيعت نزع مىكنند، اين است كه به تدريج مىگويى: گوشم كم مىشنود، چشمم روز به روز ضعيفتر مىگردد، قواى طبيعيه كم كم رو به ضعف مىگذارند.