تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٣١ - ادله شيخ اشراق بر بطلان قدم نفوس
همچنين نفس هم با بدن همين نسبت را دارد كه فقط نفس از حيث تصرف، محتاج بدن است و لا غير. [١]
آخوند در جواب مىگويد: اين سخن- كه يا عقل مفارق در وجود نفس كافى است و يا كافى نيست و محتاج ضمّ چيز ديگر است، پس چيز ديگر هم دخالت و عليت دارد، بنا بر اين وجود و عدمِ معلول دائر مدار وجود و عدم علت خواهد بود- در بسايط خيلى خوب است و اما در غير بسايط و ما نحن فيه درست نيست و مثالى كه براى نفس و بدن آورد و گفت كه مثل آهن و مغناطيس مىباشند، درست نيست؛ بلكه تعلق نفس به بدن، تعلق ذاتى است و مادامى كه در طبيعت است، نفس، صورت بدن است و بدن ماده او مىباشد و نفس اسم است براى مرحلهاى از يك امر سيّال كه در آن حركت جريان دارد، و از اولِ ظهورِ نفس و مرتبه ظهور تا فناى فى اللَّه يك موجود است و اين موجود، سعه وجوديش بسيار است؛ اين موجود طبيعى تا در عالم طبيعت است، هم افق با موجودات ديگر عالم طبيعت و همجنس با آنهاست؛ گرچه اين موجود، تبدلات جوهرى ما فوق تبدلات موجودات ديگر دارد و اين همقطار موجودات طبيعى، به ترقّيات آينده اميد طبيعى دارد.
و الحاصل: ماده و هيولاى اولى كه در صورت حركت كرده- صورت همان ما فيه الحركه است، و خود ماده متحرك است- يك حقيقت است كه از مرتبه نازله به سوى مراتب عاليه طى راه مىكند و يك هويت است كه آن هويت محفوظ است، تنها چيزى كه هست اين است كه آن هويت در اين سير به عالم ماوراى طبيعت، از ابتداى حركت پيوسته حدود را رها كرده و از حدود مىگذرد و آن چيز سيّال و هويت محفوظ كه دائماً در حركت است، مادامى كه در عالم طبيعت است صاحب شئون است؛ مثلًا علقه كه خواص و آثار مختص به خود را داراست به واسطه اينكه ساكن نيست و رو به بالا مىرود، وقتى به حدى رسيد كه حد علقه تمام شد، در آنجا همه آثار مختصه را رها كرده و از همه دست برداشته تا به منزل مضغه مىرسد، و باز اگر مضغه هزار آثار داشته
[١] شرح حكمة الاشراق قطب الدين شيرازى، ص ٤٥٠.