تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٣٠ - ادله شيخ اشراق بر بطلان قدم نفوس
معناى لطيف بودن چيست؟ اگر جسم لطيف باشد، مكان لازم دارد؛ آن مكانى كه قبلًا در آنجا بوده كجاست؟ علاوه بر اين، تداخل اجسام محال است، و علاوه بر همه اينها فساد اجسام مبرهن است و اين منافى معاد و خلود است.
و بالجمله: با اين اخبار، قول به قدم نفوس و اينكه نفوس قبل الابدان بودهاند، ثابت نمىشود؛ اضافه بر اينكه معلوم نيست خبر از چه كسى و سند آن چگونه باشد و آيا ظهور در اين قسمت حجت است يا نه؟ البته بعد از آنكه با غمض عين ظهورى براى اخبار قائل باشيم و نظر را از آنچه در معناى اخبار گفتيم قطع كنيم.
آنچه كه از افلاطون، در باب قدم نفس نقل شده- بنا بر فرض واقعيت نقل- اين است كه گفته: اگر عقل مفارق بدون دخالت بدن، علت تامه نفس باشد، لازم مىآيد كه نفس همزمان با علتش باشد. و اگر عقل مفارق در عليت كافى نبوده و بلكه بدن شرطاً و يا به عنوان ديگرى دخالت داشته باشد، پس علت تامه، مجموع عقل مفارق و بدن مىباشد و لازم است بعد از تكوّنِ بدن، نفس موجود شود. و اگر چنين باشد كه نفس جزء العله باشد، ممكن نيست بعد از زوال بدن، نفس زايل نشود، و چون براهين قائم شده بر اينكه نفس به زوال بدن مضمحل نمىشود- و ادنى برهان اين است كه نفس در جسم منطبع نيست- پس معلوم مىشود نفس قوه جسمانيه نيست و لذا بدن در موجوديت آن دخالتى ندارد، پس علت آن امرى عقلى است و معلول به بقاى او باقى مىباشد و معلوم مىشود بدن به هيچ نحوى دخالت در نفس ندارد، بلكه عقل مفارق در عليت بدون احتياج به جزء طبيعى كافى است، و لذا نفس بايد به قوام علتش قائم و به بقاى علتش باقى باشد و بدن فقط در تصرف نفس دخالت دارد و بين آنها جذب و انجذابى هست كه يا جذب از نفس است و انجذاب از بدن و يا بالعكس؛ چنانكه بين آهن و مغناطيس يك جذب و انجذابى هست كه آهن منجذب است و ليكن مغناطيس فقط در اين تصرف جذبى دخيل است، نه در اصل وجود آهن، پس اگر به واسطه فسادى كه به يكى از طرفين رخ دهد و آن را از بين ببرد، وجود آن ديگرى از ناحيه تزلزل آن در بقا متزلزل نمىشود، بلى ديگر آن جذب و انجذاب از بين مىرود؛