تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٢٥ - ادله شيخ اشراق بر بطلان قدم نفوس
حافظ اين است كه اين، آن بشود، و اگر ماده بين الصورتين محفوظ نباشد، انقلاب ماهيت است و انقلاب ماهيت مستحيل است.
آخوند مىفرمايد: البته در صورتى كه دو صورت، مادى بوده و ماده مشتركه نداشته باشند، محال است كه بگوييم چيزى، چيز ديگر شده است؛ زيرا آنچه كه فعليت است، ابا دارد از اينكه به همان فعليت برگردد و فعليت ديگر شود؛ براى اينكه فعليت به معناى اباى از غير و استقلال داشتن است، پس آنچه ابا ندارد، چيزى است كه از خود فعليت نداشته باشد، بلكه به وسيله صورت، تحصل پيدا كند، براى چنين شيئى جايز است صورتى كه داشته آن را از دست داده و به شيئى ديگر متبدل شود.
سرّ مسأله مجرد شدن نفس بعد از مادى بودنش اين است كه يك ماده لايقه در مرحله اول- مثلًا در نطفه انسانى- بوده كه قابليت داشته حائز كمالات شود، آن صورت آخرى كه حاصل آمد و مجرد شد- يعنى شىء بعد از آنكه ماده داشت به حركت جوهريه حركت كرد تا به آخرين مرتبه كمال رسيد؛ يعنى اول مرتبه تجرد را حاصل نمود- ديگر در اين حال تجرد حركت واقع نمىشود.
به عبارت ديگر: حركت كه در اين ماده حاصل آمد، مدام صورت خود را از ماده استخلاص مىكند و خود را از ماده بيرون مىكشد. ولى وقتى كه از ماده بيرون آمد، ديگر در آن حركت نيست، و حركت فقط در ذى الماده است؛ هر اندازه كه تجرد حاصل شود، از ماده تخلص حاصل شده و در آن حركت نيست، پس چيزى كه صاحب حركت است، هنوز مجرد نيست و ماده دارد و آنچه مجرد است، حركت در آن نيست و اين حركت تا آن جايى كه صورت به طور كلى از ماده خلاص نشده، جريان دارد و بعد از تخلص تمام، ماده تمام شده و فانى مىگردد و آنچه كه قابل قبول كمالات بوده- يعنى قوه- با قبول فعليت اشباع و پر مىشود. و البته بعد از قبول آنچه كه امكان قبول آن را داشت ديگر جهت ماده باقى نيست؛ زيرا معناى ماده اين است كه لايق و قابل قبول كردن قسمتى از كمالات است و بعد از آنكه اين لايق، آنچه قبول كردنى بود قبول كرد، قابليت قبول نمانده تا ماده بقا داشته باشد. و معناى حاصل شدن