تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١١٦ - ادله شيخ اشراق بر بطلان قدم نفوس
پيدا مىنمايد، و بعد از اين بحث وارد قضاياى آدم و مسأله هبوط او شده است و اين قسمت از رموز قرآن است؛ چنانكه در مسأله هبوط، رموزى در لسان حكماى سابق هم بوده است، مانند آنچه از افلاطون نقل كرديم و همين طور خود ارسطو در اثولوجيا بيشتر از افلاطون در كينونت عقلى صحبت كرده است، [١] و اين كينونت عقلى در مراتب وجود مىباشد.
چنانكه در فرق بين عرفان و علم گفتهاند: عارف را از آن جهت عارف مىگويند كه عرفان به معناى دانستن بعد از نسيان آنچه مىدانست، مىباشد. عارف بعد از آنكه به دار طبيعت آمد و حجابات طبيعيه اين دار دنيا را كه جلوى قلبش را گرفته با رياضت رفع كرده و سرادقات نسيان را برداشت، برايش عرفان حاصل مىشود. و عارف بعد از آنكه خودش را تهذيب كرد، كينونتهاى سالفه به يادش مىآيد.
چنانكه يكى از افراد اهل ذوق- گرچه آدم خيلى با كمال و علم نبود ولى ذوقى بود- روى همان ذوقش مىگفت: معراج عبارت از نگاه قهقرايى است تا آدم سيرهاى گذشته و منازل ايام يادش بيايد، و مىگفت: مىبينى كسى هست كه بيست سال قبل به يادش هست، كسى هست عالم بچهگى را متذكر است، و يكى هست شيرخوارگى را به ياد دارد، و يكى هست عالم رحم مادرش را متذكر است، و ممكن است كسى باشد كه آن روزى را كه در اصلاب پدر بوده، يادش باشد و كسى باشد كه بودنش در عالم ذرّ به يادش بيايد، و كسى باشد كه بودنش در عالم عقل به يادش بيايد، و كسى باشد كه از لوازم اسماء و صفات بودنش به يادش بيايد، البته مسلّم است كه معراج، سير از آن طرف نيست، بلكه معراج سير از پايين است. خلاصه معناى عرفان اين است كه سوالف المراتب بعد از نسيان به يادش بيايد.
فرق ديگر عرفان با علم كه در سياق وجه فرق بين حكيم و عارف گفته شده اين است كه: حكيم آن كسى است كه مفاهيم كليه را بداند و با براهين، وجود صرف را
[١] اثولوجيا، ص ٨٤- ٩٢، البته لازم به ذكر است كه هر چند تا ساليان پيش اثولوجيا را از ارسطو مىدانستند ولى به تحقيق ثابت گشته كه اين كتاب از تأليفات فلوطين حكيم است.