معرفت قرآنى (يادنگار آيت الله محمد هادي معرفت) - كنگره بزرگداشت آيت الله معرفت - الصفحة ٢٢٨ - ١ داستان ورقة بن نوفل
يقينى و اطمينان خاطر كه عنايت و لطف خاص خداوند است مورد توجه قرار گيرد و منصور و مؤيد از جانب او باشد. بهويژه در آغاز بعثت كه بزرگترين ناموس جهان هستى يعنى جبرئيل به سراغ او مىآيد. او حقيقتى است كه پيامبر آن را بالعيان مشاهده مىكند و اين موقعيتى است كه سزاوار نيست پيامبر به خود تزلزل راه دهد يا در جايگاه خود لغزش پيدا كند و بترسد چرا كه خداوند مىفرمايد: إِنِّي لا يَخافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ.[١]
در اسناد تفسيرى و تاريخى دو جريان نقل شده است؛ يكى داستان ورقة بن نوفل كه يقين پيامبر را به نبوت خويش با ترديد مواجه مىسازد و ديگرى افسانه غرانيق كه به نوعى دخالت شيطان در وحى تجويز و وحى را خطاپذير معرفى مىكند. در اينجا- همانطور كه استاد معرفت بدان پرداختهاند- به بررسى اين دو جريان مىپردازيم.
١. داستان ورقة بن نوفل
ورقة بن نوفل از عموزادگان حضرت خديجه و پيرو آيين مسيحيت و آشنا به تاريخ انبياى پيشين و كتابهاى تورات و انجيل بوده است.[٢] ايشان با زبان عبرى آشنا و انجيل را با اين زبان مىنوشته است.[٣] طبق اين داستان، ورقة به پيامبر اطمينان نبوت مىدهد. افسانه از اين قرار است:
محمد در خلوت خود در غار حرا مشغول عبادت بود، در اين هنگام صداى هاتفى به گوشش رسيد كه او را مىخواند، سر را بلند كرد تا بداند كيست، در اين هنگام با چهره هولناكى مواجه شد به هر كجا (يا هر چه) صورتش را بر مىگرداند، همان چهره را مىديد، تمام فضاى آسمان را پر كرده بود، از شدت ترس و وحشت از خود بى خود شد. مدتى در همين حال ماند به گونهاى كه مىخواست خود را از كوه پرت كند. خديجه همسر پيامبر (كه از تأخير او نگران شده بود) كسى را به دنبال او فرستاد تا در غار او را بيابد اما او پيامبر را نيافت. پس از آن، آن صورت محو شد. پيامبر به خود آمد و به خانه بازگشت، با حالتى هولناك و لرزان كه
[١] . محمدهادى معرفت، التمهيد فى علوم القرآن، ج ١، ص ٧٦.
[٢] . سيره ابن هشام، ج ١، ص ٢٥٤.
[٣] . بخارى، صحيح البخارى، ج ١، ص ٣.