معرفت قرآنى (يادنگار آيت الله محمد هادي معرفت) - كنگره بزرگداشت آيت الله معرفت - الصفحة ٢٢٩ - ١ داستان ورقة بن نوفل
گويا تب دارد و به خديجه مىخواهد پناهنده شود. به خانه آمد، گفت: اى خديجه! چرا من اين چنين هستم، جريان را به خديجه گفت كه شايد من اشتباه كرده باشم و من به خاطر عارضهاى كه پيش آمده به خودم مشكوكم، از آنچه مىترسيدم بر سرم آمد، پيوسته در اين انديشه بودم كه مبادا ديوانه شوم، اما اكنون دچار آن شدهام. خديجه همسر وفادار آن حضرت با نگاهى مشفقانه گفت: هرگز! اى پسر عموى من، بر تو بشارت باد و ثابت قدم باش. خداوند هرگز تو را خوار نمىكند، سوگند به كسى كه جان خديجه در دست او است من اميد آن دارم كه تو پيامبر اين امت باشى چرا كه تو صله رحم به جاى مىآورى، سخن راست مىگويى، ميهمان را گرامى مىدارى و بر سختىها فائق مىآيى، هرگز كار ناروا و فحشايى از تو سر نزده است، خديجه اين چنين او را آرامش بخشيد، سپس به پيامبر گفت: اى پسر عم آيا مىخواهى به آنچه واقع شده و آن كسى كه به سراغ تو آمده مرا آگاه كنى؟ حضرت فرمود: آرى. خديجه گفت: اگر (باز هم) او به سراغ تو بيايد مرا خبر مىكنى؟ در همين هنگام فرشته وحى آمد. حضرت فرمود: اين همان فرشتهاى است كه به سراغ من آمد. خديجه نيز او را ديد ...
خديجه در آخرين لحظات حضور فرشته گفت: اى پسر عم آيا او را مىبينى؟ پيامبر فرمود: نه گفت: اى پسر عم بشارت باد و ثابت قدم باش به خدا سوگند او فرشته است و شيطان نيست. سپس خديجه براى اينكه اين تجربه را بهخوبى به اثبات برساند نزد پسر عمش ورقة بن نوفل كه مسيحى و قارى كتب آنها بود رفت[١] و جريان را به ورقة گفت: ورقة گفت: قدوس، قدوس، اگر آنچه تو مىگويى راست باشد، همان پيك حق و ناموس اكبر است كه بر موسى نازل شد، به سراغ محمد نيز آمده است، پس به محمد بگو ثابت و استوار باشد كه پيامبر اين امت است و من دوست دارم ايام نبوتش را درك كنم و به او ايمان آورده، او را يارى رسانم.
خديجه نزد پيامبر برگشت و گفتار ورقة را به ايشان گفت، در اين هنگام
اطْمَأَنَّ بَالَه وَ ذَهَبَت رَوْعَتَهُ و أَيْقَنَ أَنَّهُ نَبِي
با گفتار ورقة پيامبر آرامش خاطر پيدا كرد، اضطراب و نگرانيش رفت و يقين نمود كه پيامبر خدا است.[٢]
[١] . در برخى نقلها آمده اس كه خديجه پيامبر را نزد ورقة بن نوفل برد.
[٢] . تاريخ طبرى، ج ١، ص ٣٢٦ و ٣٢٧؛ تفسير طبرى، ج ٣٠، ص ١٦١؛ سيره ابن هشام، ج ١، صص ٢٥٥- ٢٥٢؛ بخارى، صحيح البخارى، ج ١، صص ٤- ٣؛ صحيح مسلم، ج ١، صص ٩٩- ٩٧.