معرفت قرآنى (يادنگار آيت الله محمد هادي معرفت) - كنگره بزرگداشت آيت الله معرفت - الصفحة ٢١٦ - ١ ذات و باطن انسان
به همين علت به هيچ عضوى از اعضاى بدن، چه اعضاى داخلى بدن مانند قلب و كبد و مغز و ... و چه اعضاى خارجى بدن مانند دست، پا، سر و ... «من» گفته نمىشود؛ حتى به تمام جسد نيز «من» اطلاق نمىشود، بلكه مىتوان گفت «جسد من». اين همان وجود باطنى و نفس انسان است. و آن هم غير از جسد و وجود ظاهرى است.
نكته ديگر اينكه مىتوان تمام اجزاى بدن را به «من» نسبت داد؛ دست من، پاى من، قلب من و ... و اين نشان مىدهد كه حقيقت انسان اعضاى انسان نيست.[١]
چرا كه انسان تمام افعال و تصرفاتش نيز حالات و صفاتش را به خودش نسبت مىدهد، نه به اعضايش. او مىگويد: من سخن گفتم، آموختم، بخشيدم، گرفتم، مسافرت رفتم، فروختم، خريدم و ...
در اين حالت، منظورش اين نيست كه آن عضو، فعل را انجام داده است؛ زبانش سخن گفته است، قلبش آموزش ديده است، دستش بخشيده يا گرفته است، پايش رفته است و ... بلكه منظورش اين است كه ذاتش چنين افعالى را انجام داده و اعضا و جوارح نيز ابزارى بودهاند كه با آنها كار انجام گرفته است. پس در جود انسان چيزى است كه او كارها را انجام مىدهد، در امور تصرف مىكند، داراى حالتهاى متفاوت است و آن غير از جسد ظاهرى است؛ به همين علت وقتى انسانى مورد خطاب يا مورد ستايش و مذمت قرار مىگيرد و يا به او امر و نهى مىشود، جسد و اعضاى او مراد نيست. بلكه ذات و باطن اصلى شخص منظور است كه با «تو» يا «انت» يا «You» شايستگى خطاب را دارا است. انسان كه هرگز از چنين وجودى غافل نمىشود به خلاف اعضاى بدن كه انسان از آنها گاهى غافل است، مانند غفلت روزمره از كبد يا روده يا مرى و ... علم به چنين وجودى همان علم حضورى است كه از آن به نفس و روح تعبير مىكنيم.
[١] . البته ذات و نفس را هم مىتوان به« من» نسبت داد؛ مانند« ذات و نفس من» اما اين از باب اضافه چيزى به خودش مىباشد. ر. ك: محمدهادى معرفت، التمهيد فى علوم القرآن، ج ١، ص ٧٥.