معرفت قرآنى (يادنگار آيت الله محمد هادي معرفت) - كنگره بزرگداشت آيت الله معرفت - الصفحة ٥٠٧ - ٦ نزاهت حضرت يعقوب(ع)
گويد: عرضه كردن دختران خود بر اراذل و اوباش، شايسته بزرگمردان و فرهيختگان نيست، چه رسد به پيامبران بزرگ (عليهم السلام). علاوه: تنها دو دختر، چگونه مىتوانند پاسخگوى گروه انبوه فجّار و بىبند و باران باشند، و چگونه مىتوان با عرضه دو دختر، جلوى هجوم وحشيانه آنان را گرفت؟![١]
٦. نزاهت حضرت يعقوب (ع)
يهوديان در توهين به پيامبران هيچ كوتاهى نكردهاند، حتى به زندگى پدر خود يعقوب نيز دست برده او را چنان تزويرگر معرفى كردهاند كه امر را بر پدرش اسحاق مشتبه كرد تا پيامبرى را از برادرش عيسو كه قبلًا از سوى پدر كانديداى اين مسؤوليت شده بود، بربايد. بنابر روايت تورات او حتى با اغفال پدر و سوء استفاده از نابينايى وى خود را عيسو جا زد تا پيامبرى را اشتباهاً به او بركت دهد! با اين بازى كودكانه- بر اساس نقل تورات- داستان انتقال پيامبرى از اسحاق به يعقوب تحقق يافت. به قول آيتالله معرفت:
چه ياوه احمقانه و چه سخن گستاخانهاى در حق پيامبران بزرگ الهى.[٢]
نسبت نارواى ديگرشان به يعقوب پيامبر اين است كه تمام شب را با خدا كشتى گرفت و او را رها نكرد تا آن كه خدا بر كف ران او زد و به او بركت داد تا سرانجام رهايش كرد.[٣]
[١] . همان، ص ٨٦.
[٢] . نقد شبهات قرآنى، ص ٨٤.
[٣] . در باب ٣٢ سفر پيدايش شماره ٢٤ تا ٣٠ مىخوانيم:« و شبانگاه خودش برخاست و دو زوجه و دو كنيز و يازده پسر خويش را برداشته ايشان را از معبد يبوّق عبور داد. ايشان را برداشت و از آن نهر عبور داد و تمام مايملك خود را نيز عبور داد. و يعقوب تنها ماند و مردى با وى تا طلوع فجر كُشتى مىگرفت. و چون او ديد كه بر وى غلبه نمىيابد كف ران يعقوب را لمس كرد و كف ران يعقوب در كُشتى گرفتن با او فشرده شد. پس گفت مرا رهايى كن زيرا كه فجر مىشكافد گفت، تا مرا بركت ندهى تو را رها نكنم. به وى گفت نام تو چيست گفت يعقوب. گفت از اين پس نام تو يعقوب خوانده نشود، بلكه اسرائيل زيرا كه با خدا و با انسان مجاهده كردى و نصرت يافتى. و يعقوب از او سؤال كرده گفت مرا از نام خود آگاه ساز گفت چرا اسم مرا مىپرسى و او را در آنجا بركت داد. و يقعوب آن مكان را فنيئيل ناميده( گفت) زيرا خدا را روبهرو ديدم و جانم رستگار شد».