أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٨٣
عباراتنا شتّى و حسنك واحد
و كلّ الى ذاك الجمال يشير
[١] [
اين همه تصوير گوناگون كه در تعبير ماست
در نهايت، جز جمال واحدى معناش نيست
] حكمت لدنّى: برهانى مرا به نظر رسيده، از نظر در نفس نطقيّه قدسيّه، بر اين مطلب كه: وجود حقيقى، هر جا هست، عين «علم» و «مشيّت» و «عشق» و «قدرت» و «حيات» و «نور» و امثال اينهاست و ظهور اينها، در هر جائى، به حسب ظهور وجود است، در شدّت و ضعف، و آن برهان اين است كه:
تحقيق اين است كه «نفس ناطقه» وجود است و ماهيّت ندارد، چنانكه حكيمين متألّهين؛ شيخ اشراقى شهاب الدين سهروردى و علامه محقّق صدر الدين الشيرازى- قدّس اللّه سرّهما- به اين [مطلب] قائلاند، و از عرفاى شامخين نيز، بسيارى موافقاند.
بعضى از عرفا گويد: «لا يقال علىّ اكثر من وجود و موجود»، و فرق ميانه او و مافوق، به «شدّت» و «ضعف» است، چنانكه «شعاع» بسيط است، «شعاع الشّعاع» نيز بسيط است و ظلمت ندارد كه ظلمت، «عدم النّور» است و «عدم»، نتواند جزء وجودى شود و حقيقت بسيط نتواند به خود، «تامّ» و «أتمّ» داشته باشد. و بنا بر قول مشهور- كه صاحب ماهيّت باشد- معلوم است كه صفات كمال او، وصف وجود اوست، نه وصف ماهيّت او كه: «ماهيّة من حيث هى، ليست الّا هى». [٢]
پس، مىگوئيم كه: وجود نفس ناطقه، عين «حيات» است، نه صاحب حيات كه او، حىّ بسيط است و صاحب حيات ذاتى است و حياتى [ديگر] و اين، «تركيب» است و شايسته بدن و قواى بدن. و همين وجود، ذاتش عين «علم» است كه اگر به جاى آنكه گوئى: «نفس ناطقه متعلّق است به بدن»، بگوئى: «علم و عالم و معلوم خود است، زيرا كه چون ما به الانكشاف وجود خود است»، علم است و حاجت به صورت ندارد، به خلاف عملش به اغيار و كار صورت كند، به وجهى تمّ.
[١] - اساس التوحيد/ ٣٩و «ترجمه و تفسير نهج البلاغه» ج ٢/ ٥٨.
[٢] - «قواعد كلى فلسفى»ج ٢/ ٢٥٩- ٢٦٩. اين قاعده، بين حكما معروف است، و تاكنون ديده نشده كسى با مفاد آنمخالفت نموده باشد، تا جائى كه برخى، آن را جزو بديهيّات دانستهاند.