أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٣
- جواب آن است كه: نفوس حيوانيّه صامته، ادراك خود كنند با آلات، به مثل «وهم» و «خيال» و «بصر» و «لمس». پس، حيوانات ناقصه، با آلات حواس، خود را برسند، چه نيستند مگر اجسامى، و قواى منطبعه در اجسامى، و حيوانات تامّه- كه وهم و خيالى دارند- فى الجمله، بهتر از اين ادراك كنند. چه، «وهم» ادراك معنى جزئى مضاف به صورت كند، و نفس اينها معنيى است جزئى، مضاف به صورت. و صورت اگر چه خيالى باشد- كه تجرّد بين العالمين دارد- توانند ادراك كنند كه سرمايه ادراك؛ «مضاف» و «مضاف اليه»- هر دو- را دارند.
پس، ادراك كنند معنيى جزئى را كه نفس خود باشد، در جهت سفلى و در «حيّز» خاصّ و با «وضع» خاصّ و «مقدار» خاصّ و «شكل» خاصّ. و صورت خود را خيال كند كه تجرّدى دارد، چنانكه صورت بچّه خود و خانه صاحب خود و غير اينها را خيال كند.
و انسان امّى جاهل نيز، هر چند نفس خود را محفوف به مادّه و جهات و احياز و اوضاع و اوقات و نحو اينها مىرسد، ولى بالقوة القريبة، تواند تعقّل خود كند، به نحو صرافت. و لا اقل به آن نحوى كه گذشت كه معلّق در هواى معتدل باشد، با عزل قوا از ادراك. علاوه آنكه، تجرّد نفوس حيوانات عجم، سيّما تامّ آنها- كه وهم و خيال و مدارك جزئيه باطنه داشته باشند- مطلوب است و مسلّم [هم] است، ولى تجرّد برزخى دارند، نه تجرّد عقلانى- كما مرّ-
برهان ششم: آن است كه نفس ناطقه تأثيراتى دارد، بدون مدخليّت وضع و محاذات و نيست شيئى از تأثيرات جسم و جسمانى، چنين.
امّا صغرى: پس، آن تاثير، چون تعقّل معقولات و انشاء و ابداع آنها، و تصرّف در آنها به تركيب و ترتيب آنها و انشاء وهم و خيال را، بنا بر تجرّد آنها، چه همه آثار «نفس» اند و شبهه نيست كه معقولات، ذوات الاوضاع نيستند.
و امّا كبرى: صدقش به آن است كه جسم و قواى حالّه در آن، محتاجاند در ذات به «مادّه» و مادّه، وجودش وضعى است، زيرا كه هيولى، بىصورت وجودش صورت نبندد و جسم، وضعى است و مادّه قوى، هيولاى مجسّم است و وضعى است. پس، اگر «وجود» وضعى باشد، «تأثير» نيز وضعى است، چه «ايجاد»،