أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٠٠
اجسام تباعد است، چنانكه استرجاع معقولات و معانى كليّه در نزد جميع حكما، با ملكه اتّصال به عالم عقل است.
و شيخ اشراقى، تخيّل را به اضافه نور اسپهبد داند، به عالم مثال و قوّت خيال را مظهر صور داند، نه محل. و گفته است در «حكمة الاشراق»:
و الحقّ فى صور المرايا و الصّور الخياليّة، انّها ليست منطبعة، بل هى صياصى معقّلة ليس لها محلّ و قد يكون لها مظاهر و لا يكون فيها فصور المرآة مظهرها المرآة و هى معلّقه، لا فى مكان و لا فى محلّ و صور الخيال مظهرها الخيال و هى معلّقة.
و دليلش آن است كه: صور خياليّه در روح بخارى دماغى و در قوّتى و كيفيّتى سارى، در آن بخار نيست، به تقريب محالاتى مثل انطباع «عظيم» در «صغير». و در عالم مادّى هم نيست كه اگر باشد، بايد هر سليم الحسّ، آنها را برسد. و در عالم عقول [هم] نيست كه اينها جزئيّه و صور جسمانيّهاند، نه كليّه و عقليّه. و «عدم» هم نيستند كه عدم، «تميز» و «اشارت خيالى» و «تصوّر» و «تأثير» بر نمىدارد و در اين صور خياليّه، تأثيرات عظيمه است. مثنوى
از خيالى، صلحشان و جنگ شان
وز خيالى، نام شان و ننگشان
آن خيالاتى كه دام اولياست
عكس مه رويان بستان خداست
[١] پس، بايد موجود باشند، در صقع ديگر كه عالم «مثال اكبر» است و آن را عالم «بين العالمين» گويند. چه، تجرّد برزخى دارد كه نه به تجرّد عالم است، و نه به تجرّد عالم طبيعى. چه اين، مادّه دارد و آن ندارد. ولى، ابعاد و مقادير و اشكال و صور گوناگون و اجسام و هيئات آنها، با «اضعاف» و «مضاعفه» جميعا هست. مصرع:
صورتى در زير دارد، آنچه در بالاستى! [٢]
و اساطين حكمت فرمودهاند كه: وجود دو نشئه است؛ نشئه «معنى» و نشئه «صورت». امّا نشئه معنى، منشعب است به نشئه ربوبيّت و عالم عقول و نفوس، و نشئه صورت، منقسم است به عالم صور حسيّه و عالم صور شبحيّه. و اگر خواهى
[١] - «مثنوى»، دفتر ١/٤- رمضانى- ج ١/ ٦- نيكلسون- و ج ١/ ٨١- جعفرى-
[٢] - اين مصرع، ازقصيده معروف مير فندرسكى برداشته شده است.أسرار الحكم ٣٠١ فصل دوم، در خيال است: ..... ص : ٢٩٧