أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٥٧٨
بشرط لا، هر چند آنها هم اظلال او باشند. پس، انسانى متّصل به وهم و خيال است، و انسانى به عقل عملى، و انسانى به عقل نظرى و انسانى به اعلاى از اينها. بلكه انسان واحد بالفعل، مرتبه متّصل است به «لاهوت» و اين در مرتبه استغراق در ذكر و فكر حق و مرتبه متّصل است به «جبروت»، و اين، در مرتبه استغراق در ملاء اعلى. و مرتبه متّصل است، به «ملكوت اسفل»، و وقتى فاعل بالطّبع است، و همان كه «قمت» و «قعدت» مىگويد، همان است كه «تعلّقت» و «تذكّرت» مىگويد.
و تنزيهى كه در نفس ناطقه كنند، در حقيقت، راجع است به تنزيه مرتبه عاليه آن و اكثرى [١] مردم، از اخيار شنيدهاند كه: نفس نطقيّه قدسيّه، لطيفهاى است مجرّده از بدن و قواى آن، و نيست مقامشان مگر مجرّد برزخى و حسّ و قوا و طبايع، و همه مبالاتشان نيست، مگر به بدن، و مقامى ندارند، مگر از بدنيان، و نيست مگر قبضه موهوم و مخيّلى و مشت طبايعى. پس، اگر ذاتشان محصور در اينها نباشد، اينها مراتبى از ذاتشان باشد لا اقل و مراتب ديگر بالقوّه مانده و انسان كامل- كما مرّ- وحدت حقّه ظليّه دارد، نه عدديّه و يكى از وجوديه «ليس كمثله شىء»، اين بود كه:
«ليس كمثله الاعلى شىء» و نعم ما قال [ابن فار] ض:
و اسراء سرى عن خصوص حقيقة
إليّ كسيرى فى عموم الشّريعة
و لم اله باللّاهوت عن حكم مظهرى
و لم انس بالنّاسوت مظهر حكمتى
[٢] «لا يشغله شأن» [٣]- بنحو الحكاية- پس، چون مراتب انسان را دانستى، [لازم است] بدانى كه: «قبر» حق است، و بدانى: قبر و مزار اقسام دارد، از قبر صورى طبيعى براى بدن طبيعى كه چون حرارتى است از آفتاب، باقى پس از غروب آن و بيگانه از آن نيست، بلكه نفس را استخلافى است در ابقاى قدرى از مزاج و شكل باقى، بعد از موت طبيعى، ولى نه خليفه مباين، و از قبر صورى برزخى كه موعود است در شريعت و ضغطه قبر و ضغطه علايق و صور آنها، و از قبور روح، چه طبيعى و چه برزخى، و اخروى كه خود اينها نيز، قبورند براى روح. و بدانى كه: مزار
[١] - «ى» زايد است.
[٢] - «ديوان ابنالفارض»/ ١٠٤.
[٣] - «بحار الانوار»، ج٩/ ١٥٤.