أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٤١٢
مادّه، پس وجود صورت مقداريّه بلا مادّه محال باشد، انتهى.
مىگوئيم كه: صورت مثاليّه، قابل قسمت نباشد، و اگر صورت خياليّه- كه در مثال مفيد است- خيال مىكنى كه قابل قسمت است، نه چنين است، چه خطّ يك ذراعى را كه در خيال، دونيم مىكنى «وهم» است، چه دونيم [را] از كتم «عدم» به «وجود» آرى، و چون نفس به خلّاقيت ادراك كند، مقادير مجرّده به تجرّد برزخى را انشاء كند و بستهاند اينها به التفات، تا نفس. پس، خطّ يك ذراعى را جعل كنى اوّلا و ثانيا دونيم به ابتداع جعل كنى، و از مجعول اوّل اعراض كنى و آن، قسمتپذير نيست. و اين كه اوّل دليل گفت، و ثانى برهان حريفيّت به كار برد، البرهان، ما البرهان و ما ادراك ما البرهان؟! و نيز گفته است:
بدن مثالى، خالى از اين نيست كه «قديم» است، يا «حادث» و بر تقدير قدم، مانعى دارد يا نه؟ هر دو شقّ، به غايت مشكل، بلكه باطل است، كما لا يخفى على الفطن. و بر تقدير حدوث، يا مستعدّ فيضان نفس هست، يا نه اگر هست، تعلّق نفس متعلّقه به او محال باشد، چنان كه در ابطال تناسخ دانسته شد، و اگر نيست، تعلّق نفس منتقله به او، بدون استعداد، متصوّر نتواند شد.
راقم گويد: اينها دخل [١] به اين مذهب ندارد، گويا اطّلاع بر مغزاى مطلب اربابش حاصل نيست. عالم صور صرفه، دو تا است: يكى در قوس «نزول» كه عالم «ذرّ» گويند، و يكى در قوس «صعود» كه عالم «برزخ» غالبا اين را گويند. و اوّل، پيش از تعلّق ارواح است به ابدان دنيويّه، و دوّم، بعد [از] آن است، و صور اعمال و تشبّح ملكات، در اين است. پس، اگر صور اوّل را گويد، بلى، «قديم» اند، ولى آنها صور علميّه قدريّهاند، ابدان نفوسى نيستند. چه، نفوسى به نحو نفسيّت و كثرت نبوده، و اگر باشد- فرضا- در تعلّق به اين، دون آن [بوده است.] چون، تخصّص استعداد نبوده، [بنابراين،] تخصيص بلا مخصّص لازم آيد، و نيز تشقيقات مشهوره كه پيش از تعلّق به آنها واحد بودند، نفوس يا كثير ... مىآيند. و اگر صور دوّم را گويند، جائى كه هيولى نيست، مطالبه استعداد غريب است، مانند آن كه بگوئى:
[١] - يعنى: ربط.