أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٢١٩
منكشف مىشود اين، با مثالى از عالم شهادت و آن «انسان» است كه مثال «رحمن» است.
پس، هرگاه تكلّم مىكند، تصوير مىكند صور الفاظ را در نفس كه هواى خارج از باطنش باشد كه آيت است براى مصوّر شدن نفس رحمانى كه وجود انبساطى است به اراده ذاتيّه سبحانى، به صور حقايق و وجودات مقيّده. پس، هرگاه نسبت داده شود صور الفاظ قائمه به لوح هوا، نسبت صورت به مادّه قابله، اين تصوير كتابت است و محتاج است به فاعلى و مصوّرى كه نفس ناطقه باشد. چه، «قابل»، شأنش «امكان» و «استعداد» است، نه «ايجاد» و «ايجاب».
پس در اين مرتبه، نفس- به سكون فا- كاتب است و نفس- به فتح فا- لوح بسيط و آن حروف، ارقام كتابيّه. و اگر نسبت داده شود به آن، نسبت فعل به فاعل، نسبت ايجابى و وجوبى، پس خواهند بود.
اين صور كلام و آن نفس- بفتح فا- متكلّم و فاعل كلام بدون حاجت به فاعل مباين و هرگاه ظاهر شد، بدون صور لفظيّه كلام و كتاب به دو اعتبار و بودن نفس- بفتح فا- متكلّم به يك اعتبار.
پس قياس كن مافوق را، مثل نفس ناطقه و عقل، و ما تحت را چون قرطاس و خشب و الواح ديگر را. پس، نفس ناطقه كه مرتسم مىشود در آن معقولات، لوح كتابى است و معقولات او، ارقام به وجهى و متكلّم است و معقولات او كلام، به وجهى ديگر.
اين است مجمل كلامش، و امر كرده به فهم و قدردانى كه از واردات كشفيّه مختصّه است.
و خلاصه كلام و عصاره مرامش آن است كه: در نظر لا بشرطى و ديدن نفس- بفتح فا- را از صقع متنفّس يا ديدن نفس- به سكون فا- را از صقع عقل حتّى قرطاس را از صقع تن، چنانكه تن ز جان نبود جدا، به آن جهت كه قرطاس به يد او، و محلّ صنع اوست. پس در اين نظر، يك شخص است متكلّم و ناطق به تكلّم و ناطقيت نفس، چون نفس به تكلّم و ناطقيّت ما فوق. و امّا در نظر به شرط لائى، قابلى است و مقبولى و حاجت است به فاعل مباين.
- و اگر بگوئى كه: در نظر لا به شرطى و كلامى، تصريح كرده به فاعليّت متكلّم