أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٠١
اللّهم انّى أسألك من قدرتك بالقدره الّتى استطلت بها على كلّ شىء، و كلّ قدرتك مستطيله، اللّهم انى أسألك بقدرتك كلّها، اللّهم انّى أسألك من علمك بانفذه، و كلّ علمك نافذ. [١]
[بنابراين، روشن مىشود:] فرقى كه مستشكل گذاشت، تحكّم است.
و از جمله اشكالات آن است كه: هرگاه اراده انسانى، وارد مىشود بر او [٢] از خارج، به اسبابى كه منتهىاند به اراده واجب الوجود- تعالى- پس، انسان مضطرّ است در ارادهاش؛ بخواهد يا نخواهد آن اراده را، محقّق مىشود و چگونه ارادهاش به ارادهاش و اراده اراده، به ارادهاش باشد؟ و همچنين، و حال آنكه تسلسل مىشود؟
و جواب آن است كه: فعل اختيارى، آن است كه آن فعل، به اراده و اختيار او باشد، نه آنكه اراده آن فعل هم، به اراده او باشد و اختيار آن فعل هم، به اختيار او باشد. و قادر آن بود كه: «ان شاء فعل»، نه «ان شاء المشيّة فعل». چنانكه فاعل و قادر، ايجادش موقوف است بر وجودش، امّا وجودش از خود باشد، معتبر نيست كه معلوم است كه هر ممكن، وجودش، به «واجب الوجود» موجود است. و سيّد داماد- اعلى اللّه مقامه- جواب داده است به اينكه:
هرگاه اسباب و علل مترتّبه متأدّى سازند انسان را كه تصوّر كند فعلى را، و اعتقاد كند در آن، خيرى حقيقى يا مظنون، منبعث مىشود در آن شوقى، به سوى آن. پس، چون مؤكّد شود شوق او و به نصاب رسد اجماع او، تمام مىشود اراده او، و مستوجب مىشود اهتزاز عضلات و اعضاى ادويه او را بر فعل. پس، آن هيئت اراديّه، حالتى است شوقيه اجماليه، هرگاه نسبت داده شود به خود فعل- و فعل ملتفت اليه بالذّات باشد- خواهد بود شوق به سوى آن و اراده آن، و هرگاه نسبت داده شود، به سوى اراده فعل- و اراده فعل، ملتفت اليها باشد نه فعل- خواهد بود به اراده و اراده بدون شوق ديگر و اراده جديده.
و همچنين است كلام، در اراده اراده، تا هر قدر كه در استطاعت عقل باشد، اعتبار
[١] - «بحار الانوار»، ج٩٨/ ٩٤ و ١١٣.
[٢] - آن اراده.