أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٨٦
و بنابر آن اقوال، مدرك، وجود از براى مدرك ندارد، بلكه وجودش از براى مادّه و موضوع خود است كه اگر «مادّه» و «موضوع» شعور داشتندى، هرآينه آنها مدرك آن صورت بودندى. و بنابراين مذهب، آن صورت، در موضوع مدرك بالعرض است، چنانكه در طريقه انطباع است، ولى دو فرق است، اين مذهب را با مذهب انطباعى؛ يكى آنكه انطباعى، قيام حلولى قائل است در صور مرئيّه بالذّات، به قواى نفس و «قابل» و «مقبول» مىداند، و بنابراين مذهب، قيام، صدورى است و «جاعليّت» و «مجعوليّت» است، چنانكه جميع اشياء ممكنه، قيام «صدورى» دارند، به حق تعالى، نه «حلولى».
و چون چنين است، وارد نمىآيد بر اين مذهب، آنچه بر انطباعى وارد آوردهاند، از انطباع «عظيم» در «صغير» كه جليديّه به قدر عدسه است تقريبا، چگونه صورت كوه يا نصف آسمان، در آنجا بگيرد؟ چنانكه مولوى به طور معمّا گويد:
كوهى اندر پنبه دانى يافتم، دانى كه چيست؟
بحرى اندر سرمه دانى يافتم، دانى كه چيست؟
صد هزاران از قماش حوريان قدس را
در جوال تركمانى يافتم، دانى كه چيست؟
مصراع اول، اشارت به ما نحن فيه است كه جليديّه چون حبّ القطن است، و [مصراع] دوّم، اشارت به خيال است كه «دماغ»، شبيه به سرمهدانى است مثلّث و هر يك از اين دو تا، مظهرند براى امور عظيمه. و «مظهر»، «ظرف» نيست و تطبيق با ظاهر در آن ندارد، بلكه فانى در تجلّى ظاهر است، از جهت مظهريّت. و دو مصراع اخير، اشارت است به «انسان كامل» كه هيكل توحيد است و مظهر اعظم حق و معلّم همه اسماء، و داراى همه انواع. و راقم نيز گفته:
از كران ازلى، تا به كران ابدى
درج در كسوت يك پيرهنى ساختهاند
[١] و برگرديم به اوّل و گوئيم: صور مدركه «بالذّات»، با صور مدركه «بالعرض»،
[١] - «ديوان اسرار»/٢٩٤- غزل شماره ٨١- اين غزل، اينگونه آغاز مىشود: در دل از شمع رخش، انجمنىساختهاند/ بىگل و سنبل و نسرين، چمنى ساختهاند ...