أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٥٢
و توفيق [١] آن است كه آن حكيمى كه گفته است كه نفس كليّه ندارد، جهت استهلاك نفوس كليّه را، در عقول كليّه ملاحظه كرده، چه از صقع عقولاند، نه از صقع اجسام فلكيّه. و آن حكيمى كه گفته است نفس منطبعه ندارد، آن را از صقع جسم فلكى دانسته، چه جسم آن، بسيار لطافت دارد كه هر يك، در ديگرى استهلاك دارد، سيّما كه انطباع و سريان دارد، نفس جزئيّه آن، در همه جسمش و دو نفس هم نيست، چنانكه ظاهر كلام بعضى است.
چه، «نفس» مبدأ فصل است، يك شىء يك «فصل» دارد. پس، يك نفس است، دو مرتبه دارد: نازله و عاليه، چون نفس نطقيّه قدسيّه انسيه كه شناختى، وگرنه، اين توفيق كنيم، ظاهر اين دو قول به طفره مىماند.
امّا در نفى نفس كليه، پس در نزول فيض از عالم، عقل به نفس كليه تنزّل نكرده، به مقام طبيعت آمده، و در صعود طبيعت به آن، ربط نيافته به عالم عقل متّصل شده، و امّا در نفى نفس منطبعه، نظير اين جارى است و به قاعده «امكان اشرف»، داراى هر دو اشرف است و ممكن اخص، اعنى: نفس منطبعه، بدون عاقله در حيوان موجود است. پس اشرف موجود است. معلّم اوّل گفته: «يجب ان يعتقد فى العلويات ما هو اكرم».
ذكر قول به «ادوار و اكوار» [٢] و آن اين است كه: كائنات واجب التّكرار در هر دوره و كوره، به اين معنى كه بعد از انقضاء سنه الوهيه- كه سيصد و شصت هزار سال ربوبى باشد كه همچون سال شمسى، سيصد و شصت روز است- ليكن روزش، روزى است كه خداوند اشارت فرموده كه: «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ» [٣]، اشياء عود مىكنند به امثال و اشباه، نه باعيانها كه «اعاده معدوم» بعينه محال است [٤]، بلكه مثل عود «ربيع»، در هر
[١] - يعنى: طريقه جمع.
[٢] - در «منظومه» گويد:انّ نقوش الفلك الدوّار/ دائمة واجبة التّكرار.
[٣] - سجده/ ٤.
[٤] - به گفته علامهجعفرى: در فلسفه اسلام، اصولا جايى براى بحث از محال بودن اعاده معدوم باقىنمانده