أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٧٥
«كان اللّه و لم يكن معه شىء» [١]، از مقتضاى براهين كه: «كان هو و لم يكن اسم و لا رسم معه». [٢]
بيت
در آن خلوت كه هستى بىنشان بود
به كنج نيستى، عالم نهان بود
وجودى بود از نقش دوئى، دور
ز گفتگوى مائى و توئى، دور
وجودى مطلق از قيد مظاهر
به نور خويشتن، بر خويش ظاهر
دل آرا شاهدى، در حجله غيب
مبرّا دامنش، از تهمت عيب
نه با آيينه رويش در ميانه
نه زلفش را كشيده، دست شانه
صبا از طرّهاش، نگسسته تارى
نديده چشمش از سرمه، غبارى
نواى دلبرى با خويش مىساخت
قمار عاشقى، با خويش مىباخت
[٣] تا آنجا كه گويد:
برون زد خيمه ز اقليم تقدّس
تجلّى كرد در آفاق و انفس
به هر آيينه بنمود روئى
به هر جا خاست از وى، گفتگوئى
[٤] يعنى: همه، مظاهر اسماء و صفات اويند. «بنمود روئى»، يعنى: غلبه ظهور صفتى از صفات. «خاست گفتگوئى»، يعنى: ذكر اسمى از اسماء، چنانكه همين قائل گويد:
اى صفات تو نهان، در تتق وحدت ذات
جلوهگر، ذات تو، از پرده، اسماء و صفات
خلاصه، گوئيم: عالم حادث است و هر حادثى، «محدث» مىخواهد. نقل كلام، به آن محدث مىكنيم: اگر حادث باشد، نيز محدث ديگر مىخواهد. پس، «دور» لازم آيد، يا «تسلسل»، يا منتهى شود به محدث غير حادث، و او «قديم» و «واجب الوجود» است.
پنجم، طريقه صدّيقين است كه از خودش، بر خودش استدلال كنند:
مثنوى
[١] - «بحار الانوار»، ج٥٧/ ٢٣٤.
[٢] - همان.
[٣] - «اساس التوحيد»/٦٥.
[٤] - اشعار از جامىاست. جامى به حمايت از «وحدت وجود» مشهور است. ر. ك به: «ترجمه و تفسير نهجالبلاغه» ج ٢/ ٧٨.