أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ١٠٣
در خطبه [اوّل] «نهج البلاغه» [آمده] است: «من حدّه، فقد عدّه» [١]، و حق تعالى، صرف وجود است: «و لا ميز فى صرف شىء». چه، صرف هر چيز، آنچه از سنخ آن است، بايد آن را دارا باشد و آنچه غير آن و بيگانه از آن است، بايد از آن مسلوب باشد، چون صرف بياض كه موضوعات- كه مثل «قطن» و «ثلج» و «عاج» باشد و جهات و اوقات و غيرها از آن مسلوب است- نه بياضات اينها. و مع هذا، وحدت دارد كه اگر كثرت داشته باشد، به موضوعات يا جهات يا ازمنه يا غير اينها مقارن باشد و حال آنكه فرض كرديم كه صرف باشد و آميختگى به غير نداشته باشد، خواه غير متّصل و خواه غير منفصل. و [مىدانيم كه] غير حقيقت وجود «عدم» است، و در خطبه [اى] ديگر [فرموده]: «موجود غير فقيد»، و [شيخ عطّار] در «منطق الطّير» گويد:
اى خداى بىنهايت، جز تو كيست؟
چون توئى بىحد و غايت، جز تو كيست؟
هيچ از بىنهايت، بىشكى
چون برون نامد، كجا ماند يكى؟
و چون دارائى جهت نورانيّت و حيثيّت فعليّت مراد است، ارسطاطاليس فرموده:
«بسيط الحقيقة كلّ الاشياء و ليس بشىء منها، يعنى: كلّ الجهات النّورانيّة بنحو البساطة». [٢]
چه، موضوع سخن بسيط است و بايد تركيب راه نيابد و سلب در «ليس بشىء منها» بر مىخورد به جهات ظلمانيّه اشياء و به ماهيّات امكانيّه و حدود و نقايص. و چون بساطت، دليل دارائى كلّ است، در كلام اين فيلسوف عظيم، موضوع به
[١] - «نهج البلاغه»/خطبه ١.
[٢] - «قواعد كلىّفلسفى»، ج ١/ ١٠٨. صدر المتألهين شيرازى، اين قاعده را، از غوامض علوم الهيّهمىداند و ادراكش را، جز بر كسانى كه از ناحيه حق تبارك و تعالى به سرچشمه «علم» و«حكمت» راه مىيابند، در غايت اشكال مىپندارد. وى معتقد است كه: پيش از او جزحكيم بزرگ يونان كسى به درك آن قاعده نائل نشده و آن را از خصائص فكر خويشمىشمارد. مطابق آنچه سبزوارى در «حاشيه اسفار» نقل مىكند، صدرا در جائى ادّعا كردهكه: در روى كره زمين، كسى را نيافته كه از اين قاعده آگاهى داشته باشد.