أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣١٠
چه، تركيب و تفصيلى است كه شأن ذاتى خود اين «قوّت» است، زيرا كه نه بر وجهى است كه مشاهد است، چه [براى] تركيب صورت به صورت كه مثال زده است به قولش كه: صاحب لون مخصوص، از براى آن، اين طعم مخصوص است، مشكّك احتمال مىدهد كه تركيبكننده «حسّ مشترك» است- چنان كه گذشت- كه آن حاكم است، به خلاف انسان «حى»، با «پريا» [ى] بىسر كه تخيّل بحت است و عمل متخيّله است كه «حسّ مشترك» ادراك نكند، مگر مشاهد قوى را.
اگر چه پيش گفتيم كه: ادراك تركيب ملوّن و مطعوم، با حسّ مشترك است و اصل تركيب كه عمل است، با متخيّله است و مثالش را گفتيم، چون ضمّ جسمى به جسمى با سر عصائى. و نيز، چون تركيب لون و طعم به قوّتى كه فاعل بالطّبع است در نبات، پس اينكه مشكّك گويد كه: متخيّله ادراك ندارد، چگونه تركيب و تفصيل كند، وارد نمىآيد. به علاوه آن كه «وهم» كه آن را استعمال كند، ادراك كند و همچنين حسّ مشترك. و بايد دانست كه: متصرّفه را چون «وهم» استعمال كند «متخيّله» گويند، و چون «عقل» استعمال كند، «مفكّره». پس، در حيوانات صامته، چون عقل نيست، متصرّفه آنها را، همين متخيّله گويند، نه مفكّره.
- و شايد بر تو مشكل باشد كه: سلّمنا كه عمل، ادراك نمىخواهد، ليكن نيل عالم، محلّ تصرف را مىخواهد و معقولات كليّه مجرّدند و در عالم عقل و متخيّله، [و نيز] در عالم طبع، پس چگونه «تركيب» و «تفصيل» در كليّات و مجرّدات مىكند؟
- گوئيم: عقل آن را، استعمال به توسّط «وهم» مىكند.
- اگر بگوئى كه: وهم نيز ادراك معانى كليّه نكند،- گوئيم: مراد از «تركيب» در كليّات، تركيب در جزئيات آن كليّات است، بلكه در حكايات آن كليّات، به نحو جزئيّت. اين است كه ادراك عاقله كليّات را، بىشوب محاكات متخيّله و بىادراك جزئى و هم معلّم، و بىتعاقب زمانى نيست.
و اگر «وهم»، چون كلب معلّم و شيطان، ساجد آدم نباشد، منازعه مىكند با عاقله و حكم به خلاف دارد و اذعان نمىكند احكام عاقله را، پس در احكام عقل كه استعمال مىشود به حسب خودش، «تركيب» و «تفصيل» در مقدّمات مىآرد، و اگر