أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٤٥
چه، جاى [١] نفس، حيثيّت تعليلى مىخواهد. پس، وجوبش بالغير است و معروض وجوب غيرى، «ممكن» است، ولى «امكان» در وجود، غير امكان در ماهيّت است كه تعلّق و فقر است، يا نقص وجود است كه شيخ فرموده، و امكان در ماهيّت، سلب الضّرورتين است كه احقّ تفسيرات و مقرّر است، در ميزان معقولات و تساوى الطّرفين است، بنا بر بطلان اولويّت، يا جواز الطّرفين، بنا بر جوازش در نزد متكلّم. و اينها در وجود راه ندارد، زيرا كه «وجود» براى وجود ضرور است. چه، ثبوت شىء از براى خودش، اعنى: انفكاك نداشتن «خود» از «خود»، ضرور است و سلب شىء از نفسش، محال است.
و نيز به سبب شىء به سوى نفسش، مساوى نيست با نسبت عدمش با آن، و همچنين، نيست در وجود «جواز»، پس امكان در «وجود»، تقوّم و فقر آن است به وجوب و اين فقر، ذاتى آن است، نه عارضى. چه، حقيقت لغويّه و عرفيّه مراد نيست، بلكه عرفيّه خاصّه، اعنى: مقتضاى «برهان» و «عيان» و «حقيقت»، نزد اهل حقيقت است كه خواهند آن را «وجود» گويند و خواهند «فقر» و «تقوّم» و «ربط» و «تعلّق» گويند و معانى مصدريّه را اراده نمىكنند.
شواهد سمعيّه: ادلّه سمعيه نيز بر تجرّد نفس، بسيار است:
امّا از قرآن: قوله تعالى، در حقّ آدم و اولادش: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي». [٢] بيانش اين است كه: «روح» اقسام دارد و درجات آنها، به ترتيب متفاضل است، روح نباتى، و روح حيوانى، و روح ملكى، و روح اللّه، و فرمود: «در آدم دميدم از روح خودم»، و روح اللّه، تجرّدش و وسعتش، به حسب سعه وجود اللّه است و در خور تجرّد او. و گفتيم: مطلق آدم را شامل شود، اين آيه شريفه، زيرا كه آيه قبل از اين آيه، در مطلق انسان است، چه فرموده:
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ، وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ»، «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ
[١] - «جاى» زايد است.
[٢] - حجر/ ٢٩.