أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٤١
از شيخ اشراق نيز، نقل كرديم كه: «النّور كلّه حقيقة واحدة بسيطة لا اختلاف بين مراتبه الّا بالكمال و النّقص و الغنى و الفقر».
و امّا ماهيّت، پس گذشت كه آن، محدودى است به حدّ جامع و مانع، و اين منع، ياد از ضيق وجود مىدهد و نفس قدسيه انسيه، وجودش حدّ وقوف ندارد، چنانكه جبرئيل عليه السّلام به حضرت ختمى عرض كرد، در معراج كه: لو دنوت انملة لاحترقت». [١] و او صاحب مقام: «لى مع اللّه وقت لا يسعنى فيه ملك مقرّب» [٢] است و نفس مقدّسه ختمى، چون ماهيّت ندارد، صاحب مقام «أَوْ أَدْنى» [٣] و «وجود منبسط» است، و از القاب آن حضرت «رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ» [٤] است كه مساوق است با رحمت واسعه كه از اسماء «وجود منبسط» است و نيز از اسماء وجود منبسط در نزد عرفاء «حقيقت محمديّه» است. و قول حق تعالى: «خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً» [٥] و قولش: «إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا» [٦] مدح انسان است. بيت
ظلم او، آنكه هستى خود را
ساخت فانى، بقاى سرمد را
جهل او آنكه، هر چه جز حق بود
هستى او، ز لوح دل، بزدود
نيك ظلمى كه عين معدلت است
نغز جهلى كه مغز معرفت است
- و اگر بگوئى: چگونه نفس ناطقه ماهيّت ندارد و حال آنكه وجودى است محدود، نسبت به «عقل كل»، چنانكه عقل كل هم محدود است، نسبت به «حق»- كه غير متناهى در شدّت نوريّت است- و نيست ماهيّت، مگر حدّ وجود.
- گوئيم كه: اين مغالطه است، از باب اشتراك لفظ حدّ ميانه طرف شىء و نفاد و انقطاع شىء، چون نقطه براى «خطّ» و خط براى «سطح» و سطح براى «جسم تعليمى»، و آن براى «زمان» و ميانه حدّ منطقى. پس، به اين معنى، ماهيّت است كه حدّ منطقى، قول شارح ماهيّت است و «ماهيّت»، مفصّله است و محدود، ماهيّت مجمله- نه حدّ به معنى اوّل كه «عدم» است- و شيئيّت ماهيّتى، نه «وجود» است
[١] - «بحار الانوار»، ج١٨/ ٣٨٢.
[٢] - «بحار الانوار»، ج٨٢/ ٢٤٣.
[٣] - نجم/ ٩.
[٤] - انبياء/ ١٠٧.
[٥] - نساء/ ٣٢.
[٦] - احزاب/ ٧٢.