أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٥٦٤
كليات، متّصف به «غنى» است و متخلّق به اخلاق «غنى مغنى»- جلّ شأنه- چه، ادراك كليّات، مرتبه غناى نفس ناطقه است كه در آن، حاجت به بدن و قوا و آلات ندارد و ادراك جزئيات، مرتبه نيازمندى است. پس، چون خواهى شكل جزئى يا لونى [را] بينى، حاجت دارى به هفت طبقه چشم، و سه رطوبت آن، و روح بخارى آن، به علاوه استيفاء شرايط ابصار، نسبت به خارج. و چون خواهى، جزئى از شنيدنىها بشنوى، حاجت دارى به «صماخ» و «عصب» و «بخار» و غير اينها، و همچنين، در ادراكات جزئيه ديگر، به مشاعر ظاهره و باطنه ديگر.
و در ادراك كليّات، مستكفى است ناطقه، به ذات و باطن ذات خود، خاصّه بعد از حصول ملكه خلّاقيّت عقل بسيط، مر عقول تفصيليّه را، و هر چند در بدايت، اعدادى از آلات و ادوات لازم باشد، ولى «معدّ» معدوم گردد و «معدّله» موجود باشد. پس، بكوش در اصلاح مراتب «غنا» و «دوام» و «تجرّد» و احاطت «ناطقه»، و فرار كن از جوالب مقابلات اينها.
مسح سر، اشارت است، به اين كه: سر و دماغ را، تر و تازه مىكنم، در طلب دوست. و مسح پا به اين كه: پاى استقامت مىخواهم، در پيمودن راه دوست كه «تلوين» مردود است و استقامت و تمكين مقبول كه در هر مقامى، «خطره» است. و حال و ملكه و استقامت، اين است كه در مسح پا، گوئى: «اللّهم ثبّت قدمى على الصّراط» [١]، و تر كردن پا به مسح، اشارت است به آنكه «لينت» و «سرعت» مىخواهم، در پيمودن راه دوست كه لينت در اعضاء، موجب سهولت حركت و ارسال و انعطاف آنهاست كه: «المؤمنون لينون هينون». [٢]
بيت
اندام و مغز، ترك كن و آن يارِ نغز جو
تا سر رود، به سر رو و تا پا، به پا بپو!
و اينكه بايد، دست را تا ميان شست- كه مرفق باشد- كه آلت رفق و مداراست، اشارت است به ميانه روى در امور دنيا كه بالمرّه دست از امور دنيا كشيدن كه [در
[١] - «بحار الانوار»، ج٨٠/ ٣٢٠.
[٢] - المؤمنون من طينةالانبياء، «بحار الانوار»، ج ٥/ ٢٢٥.