أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٠٤
«حلايل» [و] «جلائل» و «انباز» با «نواز» با روزى دراز، براى بنين و بنات ساز كند، و چون ادراك خوف كند در ظلام، يا به تقريب بيتوته در مقابر باليه، به تنهائى صور موحشه در خيال رسم شود، از تصرّف متخيّله و همچنين.
بلكه نفس در مقام «وهم» مراد است كه نفس «قدرة الله» است و به قوّت او مىكند و اينكه اين فعلها به نظر نيايد، از جهل است، چه اگر اين صور خياليّه نباشند، صور ماديّه كه به ازاء آنهايند، نباشند. مثلا صورت بنائى كه در خيال مهندس است، اگر نبودى، آن بناى مادّى نبودى، و نار خيالى شخص اگر نبودى، و خبر از «نار» نداشتى، ايقاد نار خارجى نكردى، و [نيز] صورت خيالى منكوحه، اگر در خيال ناكح نبودى، رغبت و مواقعت و تناسل نشدى!
و سبب ضعف وجود آفرينش تو، اشتغال توست به امور خسيسه ماديّه و خيالات را «مرائى» لحاظ كردن. و معلوم است كه مرآت و عكس، «ما به ينظر» باشد، نه «ما فيه ينظر»، بلكه هستى ندارد و نمودارى است از هستى «ما فيه ينظر» و اگر در اصل وجود اين صور، ناظر باشى و در «بقاء» و «وسعت» اينها، و غرض [تو] التذاذات داثره حبابآسا نباشد، و «آيت» منظور باشد- چنانكه خود نفس «آيت كبرى» است- اينها اقوايند، چنانكه در رؤيا كه التفات به اينها اقوى شود، خاصّه اگر دانسته [باشى] كه نسبت به اينها آيت فاعل الهى هستى و نسبت به بناى مادّى، فاعل طبيعى، اعنى: مبدأ حركت و منشأ تركيب جسمى به جسمى كه حق ايجاد فرموده.
و امّا در خلق صور در عالم خود، پس از كتم عدم به وجود مثالى، به طور «كن فكان» به حول و قوّت حضرت يزدان آورى، و به ذات و باطن ذات خود، مستكفى هستى. چه، حاجت ندارى در جعل اينها به موادّى و معاونى و عارفانى را [١] كه به همّت فعّاله قويّه «حادث» مىكنند چيزها [را]: «و لا يؤدهم حفظها». [٢] آنان را، «صاحب مقام» گويند، به وراثت از حقيقت محمديّه صلّى اللّه عليه و آله كه در غزوه تبوك «كن ابا ذر» فرموده و او حاضر شده، با آنكه او در مدينه بوده، با بعد مسافت مقدّره، و امّا
[١] - در اينجا «را»زايد به نظر مىرسد.
[٢] - برگرفته از بقره/٢٤٣- آية الكرسى-