أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ١٢٥
و گويا در اين تضييقات، تابع عرف و لغتاند، و حقايق، مقتنص از «عرف» و «لغت» نيست، بلكه الفاظ، موضوعاند از براى معانى عامّه كه قدر مشتركاند، و اصل محفوظه در همه مراتب كه نه مراتب حسيّه و نازله رفض شود و نه مراتب معنويّه و عاليه روحانيّه، خاصّه [كه] واضع «خدا» باشد، و خاصّان خدا.
مثلا مدلول قلم؛ «ما يكتب به»، يعنى: چيزى كه به آن نوشته شود، خواه جسمانى باشد، خواه مجرّد و روحانى، و بعد از آنكه «جسم» باشد، «نى» يا آهن، يا سيم و زر باشد، و روحانى: اعمّ از آنكه «عقل كلّ» باشد و در نفس كلّ بنگارد، يا عقول بسيطه انسانيّه [و] نگارنده در قلوب منوّره: «أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ». [١] و «كتابت» نيز، اعمّ از آنكه كلّى باشد يا جزئى، تا برسد قلم به اقلام نفسانيّه و برزخيّه، از «حسّ» و «خيال» و «مصوّره نباتيّه».
پس، استعمال «قلم» در [معناى] «عقل كلّ» در حديث: «اوّل ما خلق الله القلم»، حقيقت است، چنانكه در «قصب» و «خشب» و «ذهب» و غير اينها و همچنين است، معانى: «لوح» و «دوات» و «مداد» و «كتاب» و «كلام» و غير اينها.
پس، همچنين است: «علم» و «قدرت» و «ارادت» و «نور» و صفات ديگر، و اينها همه متأسى به «وجود» ند، در مراتب داشتن، بلكه خود اويند- چنانكه شرح كرديم قبل از اين- و سخيفترين اقوال در صفات الهيّه، قول گراميّه است كه زايد حادث دانند، چنانكه گويند:
«اراده عالم حادث شد، در او، در نزد ايجاد عالم حادث، و همچنين هر حادثى موجود مىشود از او، به اراده حادثه».
پس، خدا را محلّ حوادث دانند: «تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً». [٢] و در مقابل، قول اشعرى، به زيادتى صفات، قول به عينيّت صفات الهيّه است، به حسب «وجود». و به حسب «مفهوم» نيز با ذات اقدس و با يكديگر و اين، افراط است و قول اشعرى تفريط! و چگونه به حسب مفهوم «اتّحاد» باشد با ذات و مفاهيم اينها معلوم است، چه معانى عرفيّه خاصّه و چه عرفيّه عامّه و چه معانى لغويّه؟
[١] - مجادله/ ٢٢.
[٢] - پيشتر ذكر شد.