أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ١٥٥
الفرق» نسبتى به آنها دادهاند، ولى آن ثبوت تبعى هم، نه چنان است كه اصالتى براى شيئيّت ماهيّتى به نظر عقل آيد، بلكه گويا [يك] مرتبه از وجود را «شيئيّات اعيان» خواندهاند.
و لهذا «اعيان ثابته» در حضرت واحديّت را «شئون ذاتيّه» خواندهاند. پس، وارد نيايد برايشان كه شيئيّت [همان] «ماهيّت» و عين ثابت، «ظلمت» است و علم، «نور»، پس ظلمات، چگونه ما به الانكشاف مىشوند؟
پس، اينگونه ثبوت، مقصود شيخ محى الدّين عربى است كه در «فتوحات» گفته است كه:
اعيان ممكنات، در حال عدمشان، رأيى و مرئى و سامع و مسموع بودند، به رؤيت ثبوتى و سمع ثبوتى. پس، معيّن فرمايد به مشيّتش هر كدام را خواهد «وجود» بدهد در عالم، و متوجّه سازد به آن، كلمه «كن» را، پس تبادر كند به امتثال «فيكون» من كلمته بل كان عين كلمته، يعنى: موجود مىشود آن «عين ثابت» از كلمه «كن» كه وجود منبسط است و آن «وجود»، امر تكوينى است، به هر عين ثابتى كه داخل در [مقوله] وجود شود، بلكه عين «كلمه» است.
اشارت است به اينكه: «ماهيّت» در خارج عين «وجود» و منغمر و فانى در اوست: «إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ». [١] و گفتهاند كه: «الاعيان الثّابتة ما شمت رائحه الوجود». پس، چون شيئيّت وجود، در ذات خود ندارند- حتّى در حال وجود عين آنها- و جزء آنها نشده [اند] و «سراب» هرگز «آب» نشود، فانى در وجودند و متّحد با آن، از [حيث] ندارى. و از اين [بهره] نداشتن فرد ذاتى- از وجود- منشأ انتزاع وجود آنها [قابل تحليل] است. پس ماهيّت، چون هيچ ندارد، خود را بر فتراك «وجود» بسته است [و] فرد ذاتى آن، فرد عرضى اين [٢] شده است. بيت
بلندى از آن يافت، كان پست شد
در «نيستى» كوفت، تا «هست» شد
[٣]
[١] - نجم/ ٢٣.
[٢] - يعنى: «وجود».
[٣] - شعر از سعدىشيرازى است.