أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٢
برهان چهارم آن است كه: نفس ناطقه تعقّل مىكند، ذات نفس ناطقه خود را و هر چه تعقّل مىكند ذاتى را، پس آن ذات «حصول» دارد براى آن. پس، ذات نفس ناطقه، حاصل است براى خود و خالى نيست كه تعقّل نفس ناطقه خود را، يا به صورت مساويه است و علم حصولى دارد، يا به دارائى حقيقت خود كه علم حضورى باشد. و اوّل، مستلزم «اجتماع مثلين» است و محال است. پس، معيّن است دوّم.
و در ترتيب صورت قياس گوئيم كه: نفس ناطقه، ذاتش حاصل است براى ذاتش، و هر چه ذاتش حاصل است براى ذاتش، حالّ در «مادّه» نيست. پس، نفس ناطقه حالّ در مادّه نيست.
و به اين برهان اشارت كرده ارسطاطاليس حكيم، با قولش كه: «كلّ من راجع الى ذاته، فهو روحانى».
برهان پنجم آن است كه: نفس ناطقه، ادراك مىكند ذات خود را و آلات خود را و ادراك كند «ادراك» خود را، و شيئى از مدارك جسمانيّه، مثل مشاعر ظاهره و وهم و خيال و حسّ مشترك نيستند چنين. زيرا كه ادراك آنها، به توسّط «آلت» است و متخلّل نشود آلت، ميانه «شىء» و «ذات شىء» و ميانه «ذات» و «آلت» و ميانه «ذات شىء» و ادراكش ذاتش را، چه ادراكش، ادراك ذاتش را نيز حضورى است و مرجعش، ذات آن است.
ازالة ريب: بر اين حجّت و حجّت سابق بر اين، ايراد كردهاند كه:
- منقوض است به ادراك حيوانات، خود را، با آنكه نفوس آنها مجرّد نيستند. و دليل بر اينكه ادراك خود مىكنند، آن است كه طالب «ملايم» خود و هارب «منافر» خودند و طلب ملايم خود، موقوف است بر ادراك خود و همچنين [است]، «هرب» از منافر خود.
و نيست كه طالب ملايم مطلق و هارب از منافر، مطلق باشند و الّا بهيمه- مثلا- مدرك كلّى شود و اين باطل است و تناسخ محال است و نيز طلب ملايم غير، مثل طلب ملايم خود و هرب از منافر غير، مثل هرب از منافر خود خواهد بود و نه چنين است.