أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٥٤
از آن- دون لون ديگر- تخصيص بلا مخصّص است.
پس، صور قدريّه، علوم حقاند، به مقدّرات لايزاليه، نه مخصّصان تعلّقات نفوس ازليّه و مكثّرات، به خلاف اين ابدان كه به موادّشان تخصّص استعدادى دارند، هر يك به نفسى. پس، تكثّر به اينها معقول است، نه به آنها. و اصل بودن نفوس به نحو جزئيّت، آنجا، اوّل كلام است.
تحقيق اشراقى: از افلاطون شهرت گرفته است، قول به قدم نفوس ناطقه. بايد دانست كه آن، نه قدم نفس است- من حيث النّفسيه و بما هى نفوس كثيرة جزئيّه- كه به همين دليل، اينگونه قدم زمانى باطل است كه تكثّر نوع واحد به مادّه و لواحق مادّه است، چنان كه اشارت به آن شد.
و آنجا كه مادّه و لواحقش نيست و اوضاع و جهات و احياز و اوقات و بالجمله مكثّرات نيست، كثرت امثالى نباشد، بلكه اين قدم شعبه سيّم مىشود، از [اقسام] قدم. و اين، كينونت عقليّه سابقه نفوس است در بدايات سلسله طوليه نزوليه، به ازاء كينونت عقليه نفوس، در نهايات سلسله طوليّه صعوديّه، خاصّه بنابر قول به اتّحاد نفس با عقل فعّال و قول به اتّحاد نفس كليّه الهيّه، در صعود به عقل كلّ، ولى موقوف است بر قواعد اشراقيه چند، مثل قول به: «الاشدّ و الاضعف فى الوجود» و «النّور الحقيقى».
و قول به اشتداد در «جوهر» و حركت «جوهريّه» و اين كه: وصول به غايات، به نحو تحوّل است، نه به اتّصالات و اضافات مقوليّه. پس، از براى نفوس كامله نوع انسان، اكوان و برزات سابقه و لا حقه و ماديّه هست، بعضى عند الطّبيعة و بعضى ما قبل الطّبيعة، و بعضى ما بعد الطّبيعه است كه انسان «طبيعى» و انسان «ملكوتى» و انسان «جبروتى» و «لاهوتى». و به عبارت ديگر: انسان دنيوى و برزخى و اخروى مثالى و عقلى، و انسان الهى- كه در علم عنائى حق است- باشند.
پس، كينونت سابقه عقل فعّال- مثلا- كينونت نفس ناطقه باشد، خاصّه در كمّل كه استشعار دارند و «انجام» آنان، به «آغاز» پيوندد و رقيقه آنان، مستهلك در حقيقت شود. و به اين گونه، كينونت سابقه، اتّفاق واقع شده از اهل شرع و عرفان و حكمت؛ امّا از شرع، مثل قول حق تعالى، بنا بر تأويل: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ