أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ١٣١
و ديگر اين [كه]: «معرفت»، مستلزم تصديق به «وجود» اوست، نه عين آن تصديق. و كمال معرفتش، كمال علمى حصولى آن است كه بداند كه او عين حقيقت وجود، [و] «وجود» عين حيثيّت ابا و امتناع از عدم است و حقيقت بسيطه مبسوطه وجود و موجود، حقيقى است، نه ذات له الوجود كه «تركيب» بيايد.
پس، اين معرفت، عين تصديق به وجود اوست، نه مستلزم [اين] كه: «ما هو»، در وجود حقيقى «هل هو» است، چنانكه تصديق به موجوديّت حقيقى اوست كه «عين» وجود است، نه ملزوم وجود و كمال علمى حصولى. چه، گفتيم كه: كمال معرفت حضورى، علم به حقيقت وجود است، مانند علم «فانى» به «مفنى فيه» و آن، «حق اليقين» است.
و قول حضرت عليه السّلام: «و كمال التّصديق به توحيده» [١]، اشارت است به آنكه: كمال تصديق به وجودش، آن است كه بداند لايق به جناب اقدس، صرف «وجود» است و صرف وجودى كه أتمّ از او متصوّر نيست، ثانى ندارد، و اگر [احيانا برايش] ثانى فرض كنى، همان باشد.
چه، در مثال نور حسّى- كه از وجهى، مقرّب است و از وجوهى مبعّد- هرگاه صرف آن را ملاحظه كنى، يعنى: ساقط الاضافه از اجانب و غرايب، از موضوعات و اين فضا و آن فضا و جهات؛ «عليا» و «سفلى» و «ماضى» و «مستقبل» و «حال» و اختلاف اوضاع «مستنيرات» به «منيرات» و اختلاط به «ابخره» و «ادخنه» و «اغبره» و نحو ذلك، يكى باشد.
و اگر ثانى فرض كنى، صرف نور نباشد كه فضائى، يا جهتى، يا زمانى، يا چيزى ديگر به آن گرفته باشى و اين، خلاف مفروض است و غريب [تر] از صرف وجود حقيقى، «عدم» است و عدم «نابود» است، بلكه نيست «بود» و «نمود».
و آنچه «وجود» است، از صقع حقيقت «وجود» است و گذشت كه صرف هر حقيقت، آنچه از سنخ آن حقيقت است، بايد دارا باشد، بىنقايص و حدود. اين است كه متعقّب ساخت [امير المؤمنين] اين فقره را به قولش: «و كمال توحيده
[١] - «بحار الانوار»، ج٤/ ٢٨٥.